افراط در کاربرد ِ کسره ی ِ یلخی
پارسی زبانان از جمله اقوامی هستند که بیش از مردم دیگر کشورها در تلاش خسته گی ناپذیری برای نابودی آثار ادبی سرزمین خود از کسره ی ِ یلخی استفاده میکنند! من نمونه اش را در زبانهای دیگر به ندرت یافته ام.
پارسی گوی بکلی فراموش کرده است با استفاده غلط و نامربوط از این کسره ی اضافه ی نامربوط ممکن است نه تنها در درک و معنا دست انداز ایجاد کند بلکه گاهی معنا را به عکس خویش تبدیل میکند. یکی از اجبارهای استفاده ناصحیح از کسره یلخی همآهنگی و همضربی با نوعی موسیقی است که ما اصطلاحا آن را موسیقی سنتی یا (سازمنضربی) مینامیم. خواننده مجبور است برای رعایت ریتم چند نخاله مثل ِ (ای، ای داد، جانمی، او، وو، یا،..) و دست آخر کسره یلخی به شعر ِ بی صاحبی که پیام آن هم مهم نیست سنجاق کند تا از ضرب نیفتد! در آثاری از آوازخوانان فارسی این روبه قبله کردن ِ شعر بیشتر به گوش میخورد. به این نمونه دقت کنید که آقای دکتر نائینی در سخنرانی ِ معوج اش از قول مولانا آورده است:
ما کجا بودیم کان ایّام ِ دین (کسره یلخی زیر ِ میم)
عقل میکاوید اندر آب و کین
چون همی کرد از عدم گردون پدید
وین بساط ِ خاک را می گسترید
ز اختران افروخت او مصباح ها (چراغ ها)
وز تبایع (با تا = فروش و بیع کردن) (طبایع= عناصر) فقل یا وفتاح ها
ای بسا بنیادها پنهان و فاش
کرد مُضمَر اندرین چرخ و فراش (مضمر= پنهان)
اگر معتقدیم مولانا علم ِ اختری و کهکشان شناسیک را از چشم ِ سِِّر و راز دیده است پس بهتر است از همان کسره ی ِ یلخی استفاده کنیم که در معنی تقویم ِ دینی قبل از ما وجود داشته و خود ِ عقل این باور را در آب و کینه می کاویده است! حالا چرا (آب و کین) و این دو چه سنخیتی با هم دارند و چرا نه (تاب وکین) که هر دو واژه جنگ وجدال معنی می دهند؟ این بماند برای بعد.
اما اگر معتقدیم مولانا علم اختری و کهکشان شناسیک را از چشم ِ سَر و شعور مادی دیده است یعنی اگر معتقدیم مولانا دانش زمان خود چون پیشرفت علوم ِ ستاره شناسی را مطالعه میکرده و نسخ ِ استخراجی ِ رصدخانه ی مراغه و بحث ِ جفت طوسی مربوط به خواجه نصیر را مد نظر داشته است و باصطلاح ِ ممنوعه و قابل پیگرد در قرون وسطی (شمس الدینی) میکرده بر اساس اندیشه ی این شاعر:
مخسب ای یار ِ مهمان دار امشب
که تو روحی و ما بیمار، امشب
برون کُن خواب را از چشم ِ اسرار
که تا پیدا شود اسرار ، امشب
اگر تو مشترییی گِرد ِ مَه گَرد
نه گِرد ِِ گنبد ِ دوّار ، امشب
( ادعای این که مشتری از اقمار زمین نیست ادعایی خطرناک بوده و همین ادعا میتوانسته مولوی را روی هیزم قرون وسطی کباب کند بلایی که بعدها بر سر ِ جوردآنوبرونو و جیرونامو ساوونارولا آمد)
شکار نسر ِ طایر کُن به گردون
چو جان ِ جعفری ِ طیار ، امشب
تو را دادند صیقل تا زدایی
ز هجران ازرق ِ زنگار ، امشب
بحمدالله که خلقان جمله خفتند
و من بر خلقت و پرگار امشب
زهی کر و فر و اقبال بیدار
که حق بی دار و ما بیدار ، امشب (به اختلاف ِ "بی دار" و "بیدار" دقت کنید)
اگر چشمم بخسبد تا سحرگه
ز چشم خود شوم بیزار ، امشب
اگر بازار خالی شد تو بنگر
به راه ِ کهکشان ، بازار ، امشب
شب ِ ما روز ِ آن استارگانست
که درتابید در دیدار ، امشب
اَسد بر ثور برتازد به جمله
عطارد وَرنَهَد دستار ، امشب
زُحل پنهان بکارد تخم ِ فتنه
بریزد مشتری دینار ، امشب
خمش کردم زبان بستم ولیکن
منم گویای ِ بیگفتار ، امشب
باید در حذف کسره ی ِیلخی اقدام کنیم چه به این معنی نوعی از دین است که عقل را به کاویدن وجستجوی کشمکش (تاب و کین) واداشته (صرفا به جهان ِ جان نگریسته است) و در ادامه، بنیادهای روشن و تاریک را در هستی پنهان نگهداشته است و مدعی پدید آمدن گردون از عدم بوده و بسیاری از بنیادهای عینی و ذهنی (پنهان و فاش) را تحلیل و تفسیری صرفا دنیوی و مادی (چرخ و فراشی) کرده و زمین را مسطح و مفروش فرض کرده است (بساط ِ خاک رامیگسترید).
تو مُردی و نظرت ( در جهان ِ جاننگریست)
چو باز زنده شوی زین سپس بتانی زیست!
یكی از شواهد مكتوب، كتاب "اعلاقالنفیسه" نوشته ابنرسته اصفهانی (قرن سوم هجری/ نهم میلادی) است كه تنها یك جلد از هفت جلد آن باقی مانده است. ابنرسته، هفتصد سال پیش از كوپرنیك مجموعهای از نظریههای دانشمندان ایرانی را گرد آورده كه برخی از آنان قائل بر یك یا دو حركت وضعی و انتقالی زمین بودهاند.
کوپرنیک در کتاب ِ تحقیقی ِ خود "درباره گردش افلاك آسمانی" اعتراف میکند تحت تأثیر افكار "ابن شاطر و نحقیقان مکتب مراغه" به این مهم دست یافته است.
زمانی که مولوی 46 سال داشته عجیب است اگر این نابغ ی عصر آثار نجومی خواجه نصیر طوسی بخصوص کتاب زیج ایلخانی را نخوانده باشد هرچند بسیاری از محققان مولوی آرزو می کنند این کار را نکرده باشد!
خواجه نصیر در سال 638 رصدخانه بزرگی در مراغه ایجاد کرد و در آن زمان مولوی 34 سال داشت. در زمان مولوی کلیسا نیز پیوسته بر دیدگاه کتاب مقدس مبنی بر سکون زمین و حرکت خورشید به آیات استناد میکرد و صاحب هر نظر مخالفی را همراه با آثارش ، زنده زنده در آتش میسوزاند. مکتوبات مراغه هیچ راهی مگر نفی کتاب مقدس در باب تکوین کواکب نداشته است. بدین ترتیب نام شمس بهانه ی هوشیارانه ای بود تا کتاب دیوان کبیر پیش از آن که در آتش تدهیب قرون وسطی بسوزد و خاکستر شود هرچند دستکاری شده و سراسر مغلوط به دست ما برسد!
ببینید استفاده ی نابجا از یک کسره ی یلخی چه بلایی سر تاریخ میآورد!
در انتهای غزل 11 از دیوان کبیر با چنین فاجعه ی یلخی روبر هستیم:
خاموش کن آخر دمی، دستور بودی گفتمی
سِّری که نفکندهاست کس در گوش ِ اخوان الصفا
در مثال فوق هم با استفاده از این سهل انگاری بر این معنا گردن نهاده ایم که
اخوان الصفای بدبخت از سِّری و دستوری که مولانا میگوید آگاه نیست و قرار است این راز در گوش ِ اخوان الصفا افکنده شود. در حالیکه معنی بیت چیز دیگری است و آن با حذف ِ کسره یلخی از زیر ِ (گوش) میسر است:
خاموش کن آخر دمی، دستور بودی، گفتمی
سِّری که نفکندهاست کس در گوش ، اخوان الصفا
یعنی مولانا رمز و راز ِ اخوان الصفا را بازگویی میکند.