یک بار برای همیشه بیاییم غزل 1786 دیوان کبیر را درست بخوانیم و باور کنیم
هم به سود ماست هم به سود ِ شاعر بلخی. مولوی در دیوان شمس هزاران بار از
"یوسف" نام برده است اگر سرسختی به خرج ندهیم و کلاه را قاضی کنیم استفاده
افراطی از این نام دلیل خاصی داشته است!
دزدیده! (ای دزدیده شده! ای مفقود! ای یوسف)،
چوون جان میروی، زَندَر میان ِ جان ِ من
....
( ای مفقود در فقدان ِ خود جان من نیز چون تو رفته است)...
در خوانش ِ عمومیت یافته و ناصحیح میخوانیم:
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
یعنی:
( یواشکی مثل جان در جان من میآیی یا به عبارتی مرگ تو به من جان داده است!!)
و معلوم نیست اگر شاعر جان گرفته پس چرا در ادامه غزل میگوید "بی پا و سر کردی مرا"!
اما من حرف دیگری داشتم راستش اینجا دیگر برایم مهم نیست غزل را چگونه تحریف می کنید و خون شمس را چگونه میشویید:
شباهت ِ گمشدن یوسف و گمشدن و قتل شمس تبریز به انگیزهی حسادت ِ اقوام
محکمترین دلیل تکرار ِ نام ِ یوسف در دیوان کبیر است. اقوام یوسف به کینه و
حسادت یوسف را به چاه انداحتند و اقوام مولوی (به سرکردهگی ِ کرآخاتون
وفرزندش) شمس را مفقودالاثر کردند! حالا در تاریخ ِ ساختهگی ( و معلوم
نیست کدام تاریخ ساختهگی نیست!) میخوانیم اگر کراخاتون همسر دلبند مولوی
نبود چشمههای ذوق ِ شاعرانه در شاعر میخشکید! پرسشی اینجا مطرح است: شاعر
که در هزاران بیت نامی از همسر دلبندش نیاورده و تجلی جاودانهی کرآخاتون
را توی کاسهی آیندهگان ِ متوهم نگذاشته و مجموعهای به نام ِ " کراخانون و
چرنگ و چنار " تحویل جماعت مجنونی نداده چرا باید چشمههای ذوقاش مثل
فیلم هندی بدست کرآخاتون جوشیده باشد! اتفاقا موضوع بعکس است. نظر مولوی را
در مورد اقربا و نزدیکان بشنویم:
روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود گه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا!
ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست با هر کی جفت گردی آنت کند جدا
هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست، هیهات
جان ِ کلام در رباعی روشنی از شاعر به بیحاصل بودن ِ نصایح شاعربه همسرش
اشاره دارد و این که حرف توی گوش ِ برخی از مخاطبان نزدیک که شیفتهی
قدرت و طلا جواهر هستند فرو نمیرود.
آمد به برم چون بَر ِ من زر پنداشت
چون دید که زر نیست، وفا را بگذاشت
از حلقهی گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است ، گوش میباید داشت!؟
در این مورد میتوان مولوی را بیشتر از دیگر شاعران ایران اهل واقعیت و
حقیقت دانست درحالی که برخی ادیبان ما هرچند ادعای مدرنیزم و تجدد میکردند
اما رفتار ِ فراواقعی ِ آنها به گسترش ِ توهم ِ توده ها ، یاری رسانده
است.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط سیروس شاملو
|
