غزل 37 از دیوان شمس تبریزی اثر محمد بلخی به تصحیح و خوانش سیروس شاملو
به دلسوخته گان راه آزادی تقدیم شد:
با پوزش از تبلیغات ِ نا خواسته

غزل 1504
مولوی در تارو پود ِ غزل 1504 موضوعی را مطرح می کند که شاید امروز در جامعه ی ایران مورد بحث است و آن ( نوع ِ دگرگونی) در ساختار جامعه است. اصلاح طلبان به تغییر آرام و صبور جامعه معتقدند.
مولوی در غزل 1504 به این صبوری اشاره می کند و آن را مذهب ِ اُستاد ( مذهب رسمی) می خواند و این طرز تفکر را به ریشخند می گیرد زیرا به سامانی معتقد است که چیزی تازه و بدیع است و هنوز ایجاد نشده چنان که گوید ( مَگَر از قعر ِ طوفانش بَرآرَم – چُنان که نیست را ایجاد کردم) ایجاد ِ نیست حرف اصلی است در غیر این صورت هیچ بدعتی در کار شاعر نیست. به دو بیت از غزل 1504 دقت کنید:
مرا استاد صبر است و از این رو
خلاف ِ مذهب ِ استاد کردم
جهانی که نشد آباد هرگز
به ویران کردنش آباد کردم
بخشی از غزل حذف شده توسط مولانا پژوهان ِ حوزه ی دژخیم
در این پاره غزل شاعر تبعیدی مولانا جلال الدین بلخی که بعدها به مولوی تغییر نام داد به یکی از عمده ترین علل قتل شمس تبریزی اشاره می کند. دولت ِ خفقان ( شب نظام ) چون در مقابل زبان انتقادی ( تیغ ِ صحبت ِ) این رهایی طلب خود را عریان و حقیر ( تهی ) حس می کند زبان این شورشی را چون نوک و خامه ی قلم و نی درهم می شکند تا بساط خفقان را ابدی کند. عجیب نیست از زیر دماغ چنین شب نظامی دیوان شمس تبریزی با همه ی تخریب ها و ویران سازی ها همچنان زنده نفس می زند. این را از نکات مثبت جهل بدانید که دیوان را درک نکرد در غیر اینصورت آن را به آتش ِ تفتیش عقاید می سپرد:
مولانا خطاب به شمس ِ مقتول چنین می خواند:
من چه گویم،
چه شب نظام ، تو را
چون تهی شد ز تیغ ِ صحبت ِ تو
همچو نِی بشکند نیام ِ تو را!
شمس ِ تب ریز! این دل ، آشفته
بر جگر بسته است نام ِ تو را
بی دلیل نبود مولوی روی سخن اش به بزرگان بود و به قول خودش انگشت ِ اتهام بر بزرگان نهاده بود. بشنوید:
من پادشاه ِ این گِلآباد نیستم
پرنده ای از بهشت ام
آدم ، علیه السلام !
که در قفسی سَر ِ بازار آویخته اند
روزی که از از قفس رها شوم
خواهم خواند
چه اینک آزادی است
که در گوش من میخواند.
(جلال الدین بلخی- مولوی)
تو جامه زَِفت کنی تا زٍ خونابه تَر نشود؟
هزار غوطه تو را خوردنی است در دریا!
بخش دیگری از مقدمه ی دیوان کبیر
سیروس شاملو
از تلخکامی های شاعری چون مولانا عدم درک مقام شاعرانه گی او در مقیاسی درخورو انسانی است. این سرنوشت گویای راهی ست که نوابغی چون محمد بلخی باید در دنیایی بسته و کم مدار طی کنند دنیایی که سایه های شوم قدرت و اتوریته بر کاسه های سَر ِ توابع جریان عشق و روشنگری را به تاخیری ابدی گرفتار میکند. سایه ها که مدام شوند باور به روشنی غیر ممکنتر و مسخره تر به نظر میرسد و نیهلیزم ِ هیچی و پوچی در ریزترین ذرات حیات و روح ِ آدمی ریشه میکند و باورهای انسانی دستخوش طوفانهای ناباوری می شود. تعجبی هم ندارد این ناباوری به راه عاشقانه که گسست های معنوی انسانها را دامن می زند و فاصله ها را عظیم می کند ، بازارهای خرید و فروش علم و ایمان های دروغین را گرم تر کند و خوان ِسفره نشینان ِ جباریّت ِ جهانی هر روز به خون ِ آزاداندیشان رنگین تر شود. کار چنان تلخ می شود و این گره ی کور ناگشوده تر که زبان ِ دل ِ شاعر را با حسی خبری بخوانیم و از آن ضرب المثلی در تایید فاصله های انسانی بسازیم چه گفت:
هرکسی از ظن ِ خود شد یار ِ من
از دورن ِ من نَجُست اثرار ِ من
هرکسی از ظن خود کلام شاعر را میفهمد پس نوشتن بی معناست چون هرچه مینویسی چیز دیگری از آن برداشت می شود و برای هر نوشته چند میلیارد معنای مختلف و برداشت رنگارنگ هست که هیچ یک اسرار ِ درونی شاعر را نمی جوید و این خبری دردناک است و به ورشکستگی تحریر عاشقانه اشاره دارد. اما مولانا ما را در این سیاهی رها نمی کند زیرا کار او نشان دادن راه است نه اعلام هیچی ِ چالشهای عشق و آزادی:
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
با این اشتیاق به ارتباط با مخاطب و مثبت اندیشی دیگر نمی توان باور کرد هرکسی از ظن خود شاعر را دریابد و بهتر است هر چه زودتر خوانش خود را اصلاح کنیم:
هر کسی کز ظن ِ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار ِ من
یعنی برای درک اندیشه شاعر نباید از ظن و گمان خود مدد جست که در این وادی اندیشه باید پای را بر زمین و واقعیت ها محکم کرد.
شاعر به دنبال مخاطب دشوار و ناممکن است و تا زمانی که به عمق زخمهای شاعرانه ی مولانا نرسیده باشی این درد ِ اشتیاق را نمی توان بر تو شرح کرد.
اکتشاف ِ غزل 15
از غزل 15 هیچوقت راضی نبودم و هیچوقت آن را جدی نگرفتم. این غزل با تکرار ِ "چیزی بده درویش را" در انتهای هر بیت ، این حس را در خواننده برمی انگیزد که گویی هزاران گدا و مستمند مثل سِریش جلوی در بزرگ مسجد شاه پاچه شلوار عابر را چسبیده باشند!
از آدمی چون مولوی که از دیو و دد ملول بود و به دنبال انسان فانوس برداشته بعید به نظر می رسد چنین غزل گداپرورانه ای صادر فرموده باشد:
ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
با خویش کن بی خویش را ، چیزی بده درویش را!
ضمن اینکه در برخی ابیات میان مصراع نخست و مصراع دوم ِ همان بیت اختلاف دیدگاه عمیقی وجود دارد که گاهی این تضاد ِ معرفتی شکلی کمیک بخود می گیرد مثلا در این بیت:
درویش را چِبود نشان جز این زبان درفشان
نِی دَلق ِ صدپاره کشان ، چیزی بده درویش را!
اگر درویشی به معنای کشیدن ِ دلق ِ پاره پاره نیست پس تکدی از خواننده به این صورت منطقی به نظر نمی رسد و همینطور در ادامه غزل:
ای تن پرست ِ بوالحزَن ، در تن مپیچ و جان مَکَن
منگر به تن ، بنگر به من ، چیزی بده درویش را!
اگر به بوالحزن پیشنهاد شده است از پرستش ِ تنانه (مادی) دست بردارد چرا خود درویش این فلسفه را دنبال نمی کند و از مال و منال دست نمی کشد و گداصفتی را ادامه می دهد؟ بطور کلی بخش نخست ابیات به بخش دوم دهن کجی می کند. برای تصحیح این غزل و در مسیر صحیح انداختن اندیشه مولانا هیچ راهی مگر تغییر بخش دوم ابیات نیست و تنها به این روش و بدون یاری و استناد به نسخ ِخطی ِعموما معوج ، می توان از حسن نیتی که آقای منوچهر اقبال و سایر ماموران و غلامان ِ صرافی ِ بین المللی و نوچه ایشان جناب بدیع الزمان به اقبال گداپرور ِ این فرهنگ ارزانی داشته اند جلوگیری به عمل آورد:
تصحیح غزل 15 از دیوان کبیر - سیروس شاملو
ای نوش كرده نیش را ، بیخویش كرده خویش را
با خویش كن بیخویش را ، چیزی مده درویش را
تشریف دِه عشاق را ، پر نور كن آفاق را
بر زهرْ زن تِریاق را ، چیزی مده درویش را
با روی ِهمچون ماه خود ، با لطف مسكینخواه خود
ما را تو كن همراه ِخود ، چیزی مده درویش را
چون جلوه در مَه میكنی ، وز عشق آگه میكنی
با ما چه در ره میكنی؟ چیزی مده درویش را
درویش را چـِبـْـوَد نشان، جز این زبان ِ دُرفشان
نِی دلق ِ صدپاره كشان ، چیزی مده درویش را
هم آدم و هم دم، توئی ، هم عیسی و مریم توئی
هم راز و هم محرم توئی ، چیزی مده درویش را
تلخ از تو شیرین میشود ، كفر از تو چون دین میشود
خار از تو نسرین میشود، چیزی مده درویش را
جان من و جانان ِ من! كفر ِ من و ایمان ِ من!
سلطان ِ سلطانان ِ من ، چیزی مده درویش را
ای تنپرست ِ بوالحَزَن ، در تن مپیچ و جان مَكَنْ
منگر به تن بنگر به من ، چیزی مده درویش را
امروز ، ای شمع ، آن كُنم ، بر نور ِ تو جولان كُنم
بر عشق ، جانافشان كُنم ، چیزی مده درویش را
امروز گویم چوون كُنم ، یكباره دل را خون كُنم
وین كار را یكسون كُنم ، چیزی مده درویش را
تو، غیب! ما را كیستی؟ تو، ماه یا ماهیستی
خود تو بگو، تو چیستی ، چیزی مده درویش را
جانرا درافكن در عدم زیرا نشاید ای صنم
تو محتشم او محتشم ، چیزی مده درویش را
بخشی از مقدمه ی ِ دیوان کبیر
بازتصحیح ِ سیروس شاملو
مولوی و نظم نوین جهانی
نظم نوین جهانی (فراماسون) که بندنافاش به تجارت فرآمرزی گره خورده است از قرن هفتم بدین طرف آرام آرام موانع گسترش این نظم را از سر راه برداشت. حتا کمونیزم که با بوق و کرنا سقوط امپراتوری سرمایه را نوید میداد، خود به دست سوبسید و یارانه های بانکهای جهانی حلق آویز شد و لاشه اش اکنون بر دیوار فروریخته ی برلین آونگ مانده است.
فراماسونری که نشان ِ فخرو مباهات اش همان ماله ی بنایی و پرگار است در یک چشم بهم زدن از پس قرون، جهنم آسمانخراش ها را بوجود آورد و در مقابل ِ تخریب ِ جنونبار ِ بیشه ها و زیستگاه های سبز، ترفندهای مهلکی به کار زد. نفوذ و ایجاد ِدست اندازی ِ فرهنگی در ساختارهای سدکننده ی ِ معماران و بازرگانان، یکی از این ترفندها بود.
به این منظور بود که عیادی قسم خورده را به جهان های بِکر اعزام می کردند تا موانع تجارت آزاد را برچینند و بازار جهانی زیر عنوان ِ "نظام نوین" چرخ کارخانه هایش را بگرداند هرچند این موانع قبلا به دست بازار سنتی به نهانگاه رفته بود. با این معادله ی ساده و طبیعی بود که نوعی از اندیشه ی تصوف یعنی بخش خرافات ستیز و نبوَّ ت گریز و شریعت نشناس چون اندیشه ی بایزید و حلاج و مولوی سرکوب شد و پرگار ِ عقل به جای ترازی عاشقانه نشست. اندیشه ی مقاومت، باتاب یافته در رهبانیت مسیحی تخطی از ساختاری بود که نفی آن ابلیسی و کافرانه تلقی میشد و تفتیش عقاید پیش از فرآماسونری، مسئولیت پاکسازی باورهای آسمانی را از این ویروس ِ سودا و سوداگر گریز بعهده گرفته بود.
اندیشه ی زاهدانه با نظام تک خدائی تضاد داشت و شیوهی زندگی صوفیانه ، گریز از خانواده، عدم کسب درآمد، مصرف ِ غیراغراق آمیز، احترام به محیط طبیعی، حق ِآزادی فرد در ساختارهای اجتماعی، ممنوع شمرده شد. نظام تک خدایی بطور کلی رهبانیت را منع کرد و کار و درآمد و تجارت را شرافتمندانه شمرد و "طعن کننده گان کسب را طعن کننده گان سنت" دانست و قوانین شرع را مبتنی بر سازمان اجتماعی قرار داد وبدین وسیله دینی مخلوط با دنیا عرضه کرد! از این جهت حقوق بگیران ِ فرآماسونری در ایران تغییر آثار مهم ِ اقتدارستیزِی چون دیوان شمس تبریزی ( شمس ِ حکیم) بعنوان منیفست ِ عشق در برابر قدرت و سیاست ِ مال اندوزی و سوداگریِ ِ جهانی را ضروری دانستند و بعد از کتاب سوزان ، به تحریف و تغلیط و غیر قابل فهم کردن ِ این آثار ِ کفر، آستین بالا زدند. مولوی خطاب به این پاکسازان چنین سرود:
گاه دنیا گاه دین؟ حیف است این
دین ما برهم زن و دینی ِ ما
ای پسر گر عقل داری عشق ورز
مذهب ما گیر و این فتوای ِ ما
--
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
--
روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقان
جمله شب قصه کنان با خدا
--
روز اگر مکسب و سوداگریست
ذوق دگر دارد سودای شب
--
بی کسب و بی کوشش همه ، چون دیگ در جوشش همه
بی پرده و پوشش همه ، دل پیش حکمش چون سپر
خاموش کز این عشق و از این علم لدنیش
از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم
خاموش کز این کان و از این گنج الهی
از مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم
هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد
از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم
--
شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی
خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
--
سرمستی ِ جان جهان معشوقهی ِ چشم و دهان
ویرانکن ِکسب و دکان ، یغماچی ِ تقوا و دین
--
مال است و زر است مکسب ِ تن
وین مکسب ِ دل، دوستی فزودن
--
دست که یافت، مشربی، ماند ز حرص و مکسبی
سرکه بیافت آن طرب ، کِی طلبد ریاستی
--
در غم شیرین نجوشی ، لاجرم سرکه فروشی
آب حیوان را ببستی ، لاجرم رفتست آبت
بوالمعالی گشته بودی ، فضل و حجت مینمودی
نک محک عشق آمد کو سوالت کو جوابت
مهترِِ ِ تجار بودی خویش قارون مینمودی
خواب بود و آن فنا شد، چونک از سر رفت خوابت
بس زدی تو لاف زفتی ، عاقبت در دوغ رفتی
میخور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت
مخلص و معنی ِ اینها گر بدانی هم، نهان کن
اندر الواح ضمیری ، تا نیاید در کتابت
یک پرسش بالینی!
عبدالغنی برزین مهر، استاد دانشگاه بلخ، به نقل از آقای زرین کوب از وقایع خارق العاده در کودکی مولانا می گوید: "مولانا در زمان کودکی وقتی با همسالانش بر روی بام ها بازی می کرد و از روی بامی به بامی دیگر می جهید، در پاسخ به درخواست همسالان برای همراهی در این پریدن ها، می گفت: این کار گربه است؛ شما اگر می توانید، بر بام عرش خیز بزنید؛ و خودش پس از این سخن برای لحظاتی ناپدید می شود و سپس با رنگ پریده نزد پدر می آید و می گوید که مرا جماعتی از سبز قبایان گرداگرد جهان بگردانیدند."
به نظر شما میان مولوی و راوی ِ این قصه کدام یک باید هرچه زودتر بستری شوند؟
رمزگشایی ِ غزل 17
( از دیوان شمس تصحیح ِ سیروس شاملو)
آمد ندا از آسمان جان را كه:
"- بازآ ! الصَّلا!"
جان گفت:
"- ای نادیّ ِ خوش ، اهلأ و سَهلأ مرحبا
سمعأ و طاعَأ این ندا، هر دم دو صد جانَت فَدا
یك بار ِ دیگر بانگ زن، تا بَر پَرَم بر هَل عطا !"
ای نادره مهمان ما ، بردی قرار از جان ما
آخر كجا میخوانیام؟
گفتا :
"- برون از جان و جا
ازپای این زندانیان بیرون كنم بندِ گِران
بر چرخ بنهَم نردبان، تا جان برآید بَر عَلا
تو جان ِ جانافزاستی، آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبان مینهی، این كی بوَد شرط ِ وفا
آوارهگی نوشات شده، خانه فراموشات شده
آن گَنده پیر ِ كابلی ، صد سِحر كردَت از دَغا
این قافله آن قافله پَرّان شدی زین مرحله
چوون بر نمیگردد سرت؟، چوون دل نمیجوشد تو را؟
بانگ شتربان وجرس مینشنوی از پیش و پس؟
با کاروان شو همنفس ، تا رَه بَری بَر صدر ِ ما"
- خَلقی نشسته گوش ِما، مست و خوش ِ بیهوش ِ ما
نعره زند در گوش ِ ما ، تا :
"- کِی شوی شاها گدا!"
-ـدیالوگ میان شاعر(میزبان) و ندای وجدانی او(میهمان)است
چرا ندای آسمانی جان را برای پریدن به هل اتی ندا داده است؟
زیرا جان ِ شاعر در در تصنع ِ نام آوری می سوزد و آزادی را در گمنامی می جوید و به بازگشت از تبعید می اندیشد
چرا آسمان یک بار دیگر باید بانگ بزند تا جان این ندا را دریابد؟
زیرا شاعر می خواهد مکررا این فراخوان را در ذهن تکرار کند تا به سفر منتهی شود
مهمان نادره کیست
مهمان نادره مهمان ویژه ای است که با یاد وطن آشوب و بی قراری در دل میزبان انداخته است
جان مخاطب ِ این ندا از کدام شهر است؟
از شهری که از موقعیت و امکان تهی ست و در آن نمی توان به ثمر رسید زیرا در آن آزادی ِ بیان متصور نیست
چرا دل بر غریبان نهاده است؟
میزبان است که دل بر غریبان بسته است و این میراث تبعید مولوی ست
آن گُنده پیر کابلی ( یا بقول خرمشاهی گَنده به فتح ِ گاف!) کیست؟
گُنده پیر کابلی ( گنده= بزرگ) مراد فخر رازی است که زیرآب ِ همه شاعران بلخ را زد و همه را به تبعید فرستاد
چرا جان را سحر کرده است؟
بخاطر حسادت و کینهای که اکنون ملی و تاریخی شده است
این قافله آن قافله پویان سوی کدام مرحله؟
دربدر دور دنیا به دنبال آزادی روبرو بدون نگاه به پشت سر و بدون جوشیدن ِ دل البته از نظر میهمان ِ منتقد
چرا جان و دل مخاطب نمی جوشد؟
با وجود پا منبری های فراوان دل و دماغ وجود ندارد
چه کسی بانگ جرس را نمی شنود و چرا نمی شنود
برای اینکه صدای کاروانها او را به یاد وطن می اندازد. وطنی که تا زمان مرگ مولوی متاسفانه در مرزهای غزل باقی میماند و هرگز دولتی عاشقانه نیامد تا او دولت پاینده شود
چه کسی می نشنود بانگ جرس ؟
خود مولوی - میزبان در روزمره گی غرق شده است و به یاد زادگاه نیست ظاهرا
خلقی که مدهوش ما و بیهوش ما نشسته چه کسانی هستند؟
از قماش کشندگان شمس
چه کسی در گوش ما نعره می زند و چرا نعره می زند؟
این ندای وجدانی است که با وجود به گوش بودن خلق پای منبر در گوش خطیب ندا در داده است
این گدا کیست و چرا باید سوی شاه بیاید؟
شاه همین مرادِ مریدان در غربت است که با وجود نمایش ِ بی نیازی به دیگران از همه نیازمندتر است
شاه کیست و چرا گدا باید به سوی او بیاید؟
شاه خود مولوی در بارگاه تصنعی است و این بخش غزل در مصراع دوم غلط است و باید اصلاح شود. تصحیح انجام شده و در بازخوانی انعکاس یافته است
چرا باید به نعره بیاید
چون شاعر را این ندا کلافه کرده است
و در خاتمه کسانی که شعلههای سوزندهی تبعید را بر جان و تن خویش احساس نکرده اند هرگز نمی توانند درد مولوی را بفهمند و همان به که بریدن ِ نی از نیستان را بریدن از آسمان هفتم به حساب آورند
مقالات شمس یا گره ِ دیگری بَر کاموای ِ مقصود !
بحث بر سر این نیست که در مقایسه میان "دیوان شمس" و اثر مشکوکی چون " فی مافیه " ما دو مولانا داریم و با در نظر گرفتن "مقالات شمس" چند نوع شمس تبریزی! شمسی که (جهودستیز) است و شمسی که (جنودستیز) است، شمسی که منکر حلاج است و شمسی که خود حلاج است. وقت است که به اثبات برسد مقالاتی به نام شمس تبریزی اصلا اندیشههای شمس تبریزی است یا این اندیشه ها از ذهن اشخاصی است که مایلند خواننده از طریق این مقالهها دیوان شمس تبریزی را محک بزند و بدین وسیله مولوی را آدمی فناتیک بشناسد چون از طریق غزلیات شمس این کوشش امکان پذیر نیست! هنوز صحت و اصالت این مقالات روشن نیست و به همین دلیل هنوز زود است مرجعی مگر خود غزلهای دیوان را میزان و تراز ِ فهم ِ اندیشهی سرایندهی این غزلهای آتشفشانی و ذوب کننده قرار داد. همین قدر عجیب است که در مقالات شمس به تفتیش عقاید و پاکسازی ِ جادوگران از فرزندان آسمان هیچ اشارتی نیست در حالی که زمان تحریر این مقالات باید دقیقا تاریخ پرافتخاری باشد که بقول مولوی روزی دویست " حلاج " را به دار می آویختند :
زندگی آویختن دارد چو میوه از درخت
زان درآویزند هر روزی دو صد حلاج را !
بحثی در غزل 17
یکی از مشخص ترین ویروس های آکادمیک ِ کتاب سازی از مولانا همین مجموعه های سفارشی و دولتی به جلد سخت است که این روزها پشت ویترین مثل نقل ونبات در بازار آشفته و بی فرهنگ ریخته شده است. فرهنگستان زبان و ادب فارسی لانه زنبور این کم کفایتی است و این مجموعه دولتی بجای درج برخی تازه ها و رفع برخی ابهام ها کماکان به تمجید تابناکی ِ اعضا و ایجاد هندوانه زیر بغل عمر می پژمرد و بودجه ی گاز متان خاکستر می کند.
راه ِ شناخت ِ کتابهای درپیتی و باصطلاح خالی بندانه دشوار نیست. خالی بندی یعنی اینکه جمع آوری کننده و گزینش گر بجای توضیح ِ هر غزل صرفا به توضیح ِ برخی واژه های پیش پا افتاده بسنده کند و بدلیل کم بُردی ِ دید از تحریر معنا و پیام کل غزل پرهیز کند و اثر را خالی ببندد و خالی و پوچ و مگشوده به خواننده قالب کند.
بهاء الدین خرمشاهی متاسفانه در کتاب سفارشی خود (انسانم آرزوست) که به مناسبت هشتصدمین سالگرد میلاد مولانا انتشار داده است چیز زیادی بر گذشته نیفزوده و در این مورد خالی بسته و بر شوربا آب بسته است. فعلا به اولین غزل گزیده از ایشان و راهنمایی ها ی داهیانه دقت بفرمایید هرچند عدم انتخاب 16 غزل پشت گوش افتاده توجیه پذیر نیست و نشانه ی یلخیَت در درک معنا و پیام غزل های انتخاب نشده است:
1 (غزل 17 کلیات شمس)
آمد ندا از آسمان جان را كه بازآ الصَّلا
جان گفت: ای نادیّ خوش اهلأ و سَهلأ مَرحبا
سَمعأ و طاعَه ای ندا، هر دم دو صد جانَت فَدا
یك بار ِ دیگر بانگ زن تا بَر پَرَم بر هَل اَتی !
ای نادره مهمان ما ، بردی قرار از جان ما
آخر كجا میخوانیم؟ گفتا : برون از جان و جا
ازپای این زندانیان بیرون كنم بندِ گِران
بر چرخ بنهَم نردبان، تا جان برآید بَر علا
تو جان ِ جانافزاستی، آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبان مینهی، این كی بوَد شرط وفا؟
آوارهگی نوشَت شده، خانه فراموشت شده
آن گََنده پیر ِ كابلی ، صد سِحر كردَت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون بر نمیگردد سرت؟، چون دل نمیجوشد ترا؟
بانگ شتربان وجرس مینشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آنجا نشسته گوش ما
خَلقی نشسته گوش ِما، مست و خوش وِ بیهوش ما
نعره زنان در گوشِ ما که سوی شاه آ ای گدا
( به شرح ِ بهاءالدین خرمشاهی)
اما ابهامی که در این غزل نهفته است بر طرف نشده زیرا تحلیل کننده ، خود در ابهام مطلق به توضیح و تفسیر دست زده است بعبارتی به این کار مرتکب شده است. چند ابهام در غزل فوق را فهرست وار بر می شماریم و البته امیدوار نیستیم که فرهنگستان ادب فارسی هم به این پرسش ها پاسخ دهد:
1- چرا ندای آسمانی جان را برای پریدن به هل اتی ندا داده است؟
2- چرا آسمان یک بار دیگر باید بانگ بزند تا جان این ندا را دریابد؟
3- مهمان نادره کیست
4- جان مخاطب ِ این ندا از کدام شهر است؟
5- چرا دل بر غریبان نهاده است؟
6- آن گُنده پیر کابلی ( یا بقول خرمشاهی گَنده به فتح ِ گاف!) کیست؟
7- چرا جان را سحر کرده است؟
8- این قافله آن قافله پویان سوی کدام مرحله؟!!
9- چرا جان و دل مخاطب نمی جوشد؟
10- چه کسی بانگ جرس را نمی شنود و چرا نمی شنود
11- اگر رفیق و همنفس آنجا که معلوم نیست کجاست گوش ما نشسته چرا بانگ جرس شنیده نمی شود؟
12- آیا ما بانگ جرس هستیم که رفیق و همنفس که گوش ما نشسته است بانگ ما را نمی شنود؟!!!
13- چه کسی ( می نشنود بانگ جرس ؟؟!!!! )
14- خلقی که مدهوش ما و بیهوش ما نشسته چه کسی است؟!!
15- چه کسی در گوش ما نعره می زند و چرا نعره می زند ؟!!
16- این گدا کیست و چرا باید سوی شاه بیاید؟
17- شاه کیست و چرا گدا باید به سوی او بیاید؟!
18- چرا باید به نعره بیاید!؟!؟
19- و در خاتمه چرا این مولانا شناسان ِ هوشمند و نابغه اعصار بجای پاسخ به ابهامات غزلها صرفا به تکرار خزعبلات عفونی گذشته و معنی برخی واژه ها اکتفاء فرموده اند؟
(در روزن ِ پی آمد به پرسش های این غزل پاسخ خواهم داد همینقدر بدانید که کامپیوتر من نیم فاصله را رعایت نمی کند! )
پالایش غزل1049
صد بار نگفتم ات : "بگه دار! "
بگفتم ات نگهدار (تصحیح فروزانفر)
در خشم و ستیزه پای مفشار؟
پامیفشار (تصحیح فروزانفر)
(غزل 1049 اندر نصیحت مولاناست شمس تب ریز را و "بگه دار" یعنی " موقعیت شناس باش و به زمان خویش بگو و به گاه ِ خویش" اما تصحیح فروزانفر " نگه دار" لامعناست و پامیفشار هم به معنای پافشاری نیست بلکه به معنای پاافشردگی است! و پاافشار به معنای نعلین چوبین و حتما غلط است چون گویای پافشاری و اصرار نیست و صرفا " پایافشردن" به معنای لجاج و ابرام و مصدر مرکب است نه پاافشردن که فعلی است همتراز ِ دستافشار و احتمالا به معنای فشردن انگور با پا !
مولانا شمس را نصیحت می کند از لجاج دست بردارد و فرصت شناس باشد اما فروزانفر تصور کرده مولانا، شمس را از آب لنبه کردن میوه جات برحذر میدارد!! قحط الرجالی ِ ملی؟ )
بر چنگ ِ وفا و مهربانی
گر زخمه زنی ، بزن به هنجار
دانی تو یقین و چوون ندانی
چون (تصحیح فروزانفر!)
کز زخمهی سخت بُسکَلَد تار
بسکُلَد (برگنیسی)
"چون ندانی" بمعنای "زیرا نمی دانی" استخراج صحیحی نیست و" چوون ندانی" بمعنای " چطور نمیدانی" صحیح است. برگنیسی با اعراب گزاری غلط " بُسکُلد" آورده.
مِی ْ بخش و مَخُسب، این به نیکوست؟
نه نیکوست (فروزانفر)
ما خفته ْخراب و فتنه بیدار!
روش و نظام خواب کردن ملت و در خراب افکندن آنان به نیکویی برپاست و ما در خراب خفته و فتنه بیدار است. تلویحا به معنای آن است که تا بوده همین وضع بوده.
میگویم و میکنم نصیحت
من خشک دماغ و گفت ْ تکرار
گفت ِ تکرار ( فروزانفر)
برگنیسی با یک کسره یلخی " گفتْ تکرار" به سکون تا را با " گفت ِ تکرار" آورده که بی معناست. " گفتْ تکرار" آدمی که حرفهای تکراری می زند و کسالت ایجاد میکند
میخندد بر نصیحت من
آن چشم خمار و یار ِ خمار
خشم خمار و یار ِ خمار ( حاجی فروزانفر)
میگوید چشم ِ او به تَسخَر:
- خوش میگویی ، بگو دگربار
از تو بترم اگر نیوشَم
ننوشم !!!!!!!!
پوسیده نصیحت ِ تو طَرّار!!
فروزانفر پوشیده جاسازی کرده!
پند نیوشیدن را پند نوشیدن آورده اند!! و"پوسیده" را "پوشیده" درحالیکه " استخراج ِ : (پوشیده ننوشم نصیحت تو طرار) یکباره بی معنی است
- استیزه گر است و لاابالی ست
کِی عشوه خَرَد حریف ِ خون خوار؟
خورَد!!! (فروزانفر)
علامت نقل قول لازم است زیرا این قسمت نظر و حرف مولانا در باره رفتار شمس است. عشوه خریدن را هم فروزانفر با تعجب عشوه خوردن آورده است!
خامش کن و از دِیَش مترسان
در باغ خود است این سمنوار
در باغ خداست این سمن زار (فروزانفر ِ شبه آخوند)
توضیح ندارد که چگونه در باغ خود بودن به در باغ خدا بودن برگشته است! تازه طرف فکر کرده است با این کارش به شمس جنبه ای الهی داده در صورتی که آدم لاابالی هر جا باشد جایش در باغ خدا نیست! جالب است که این ماموران انگلیسی در تبلیغ مذهب ، کاملا ضد مذهب عمل میکردند و خودشان هم حالی شان نبود!! آخر آدم لاابالی که جایش در باغ بهشت نیست.
خاموش که بی بهار سبز است
بی سَبلت ِ مهر ْ، جان ِ آذار
بی سبلت مهرَجان و اذار (فروزانفر)
اشتباه ِ بدیع در استخراج فوق را هم به لیست شاهکارهای استاز بدیع الزمان واریز بفرمایید!
استغنا از میانجی
استغنا از میانجی بحث عمده ی دکترین آنارشیزم نوین است. با
پیش کشیدن ِ این بحث کلیه مکاتب ِ سیاسی که بر پایه ی تحکم، سهمی از حقوق ِ به
تاخیر افتاده را به توابع لطف می کنند واسطه ها یا ترمزهای آزادی فرد در اجتماع
شناخته می شوند و تحکم نیز بجای دادن ِ استقلال به توابع در تصمیم و تعیین سرنوشت
خویش صرفا حقوق مطلق اجتماعی را بی بند وباری و هرج و مرج قلمداد و حقوق افراد
را جیره بندی کرده است!
ما نه مرغان ِ هوا، نه خانه گی
دانه ی ما ، دانه ی ِ بیدانه گی
زان فراخ آمد چنین روزی ِ ما
که دریدن، شد قبادوزی ِ ما !
زاهدان ِ سست عناصر زیر قبای دوخته شده توسط هواداران پنهان میمانند و زاهدِ ریبی و ریایی به پاس ِ
تشکر از این هواداران که مرغان خانه گی و مباشران ِ دَمبک و دستَک هستند گاه گاه
مشتی دانه می ریزند که بقبقو مکرر کنند. مولوی نه مرغ و دانه خوار آسمانی بود نه جیرهخوار ِ زمینی و رونق ِ کسب و
کارش آن بود که خرقهی سالوسان می درید و اسرار ِ مگوی ِ سالکان و برگزیده گان ِ نا برگزیده برملا می کرد! به قول شمس، انگشت بَر بزرگانی نهاده بود که لطف
ِ حق و عنایت الهی را از واسطه (خلق) طلب می کردند یعنی بجای مادر در دایه پناه
میگرفتند، چنان که در دفتر پنجم آمده است :
دایه ، عاریّه بوَد روزی سه چار
مادرا، ما را تو گیر اندر کنار!
من نخواهم دایه ، مادر خوشترست
موسی ام من، دایه ی من مادرست
من نخواهم لطف ِ حق از واسطه
که هلاک ِ خلق شد این رابطه
این موضوع که خلق، حق را از دست اتوریته و واسطه طلب می کند و اتوریته نیز توانش را از این واسطه
کسب میکند باعث هلاک تاریخی هر دو سوی معادله است! نه حق و حقوق فرد باید به لطف
قدرت باشد و نه مانده گاری قدرت به چنین واسطهای
سست ملزم. بحث ِ طلب ِ آزادی ِ بی واسطه معضل ِ قراردادهای اجتماعی ِ منحط است و
هلاکت اجتماعی کماکان پیروی کورکورانه از منبعی است که وابستهی مطلق است. ضمنا در
ابیات بالا نیکلسون بجای ( لطف حق) ( لطف مه) آورده و هلاکت خلق را در ارتباط با نورِ مهتاب دانسته است!
آقای علامه همایی نیز در کتاب مولوی نامه صفحهی 721 در باره ی ابیات فوق چنین نگاشته اند:
"
لطف ِ حق بدون واسطه ی خلق خواستن ، بطور
کلی مخصوص است به آن صنف از برگزیدگان و بندگان مخلص الهی که بآخرین مرتبه و
منتهی الیه درجه ی کمال ِ روحانی که مقام فنای در حق و اتحاد و اتصال بحق است
رسیده باشند."
اگر
تعریف همایی صحیح باشد ابیات فوق را باید این گونه تصحیح کنیم:
من نخواهم لطف ِ حق از واسطه
که هلاک ِ انبیاست این رابطه!
اما این تعریف صحیح نیست و در نظر مولوی این خلق است که
باید در استغنای از واسطه تکاپو کند هرچند این حق خواهی جمعی از نظر محققان ما راه
به جایی نَبَرد.
سرقت صدای احمد شاملو
توسط باندهای صدا و سیمای جمهوری
یا
دزدی با چراغ
واقعیت اش اینکه چندان هم
تعجبی نداشت دار و دسته ای که زمانی طولانی سایه صدا و سیمای احمد شاملو
را با قمه می زدند اکنون که این آثار را بی سرپرست و خود را سرپرست ابدی
اندیشه و فرهنگ ملی جا زده اند از تولیداتی که کافرانه و شایسته ی آتش می
خواندند بهره بگیرند و حالا که قاشق استعداد ابره ای به ته دیگ خورده به بی
صدایی و بی سیمایی خویش رونقی موقت بخشند. وقتی مدعیان جاهل سرپرستی آثار
شاملو بار ها ادعا کنند این تولیدات فرهنگی متعلق به مردم است خب صدا و
سیمای جمهوری هم بخاطر این که خودش را قیم ملت می داند به خودش اجازه می
دهد گردن را از آغل خارج کند و در بی اعتبار کردن شاعر با تلویزیون های
احمقانه ی خارج از کشور مسابقه بدهد. شخصیت مشکوکی به نام بی کمال تبریزی که حرفه
اش ارتکاب به هنر هفتم است گویا در این سرقت در روز روشن دست داشته است و بخش هایی از
صدای احمد شاملو را در کوچه تنگ یافته و در فیلم گشادش قرار داده است!
پخش صدای احمد شاملو از
صدا و سیمای جمهوری اسلامی و هر رسانه دیگر حتا از نوع آمریکایی لمپنی آن
نوع وقیحانه ای از دزدی با چراغ است و این رسانه های باسمه ای که هنرشان
رو به قبله کردن فرهنگ و هنر و ریشه کن کردن نهال خرد در جامعه است باید
در این مورد از سوی هواداران واقعی حقوق هنرمندان مورد اعتراض قرار گیرند.
شاملو خوشبختانه هنوز مولانا نشده است!
****
جناب آقای هیچکس
نویسنده سیروس شاملو
غزلی که شما حجت آورده اید همان غزلی نیست که حاجی نیکلسون ترجمه اش کرده من پیش از اینکه اصل غزل را تحریر کنم باید سخنی را با شما در میان نهاده باشم. مرغ چمان من چرا میل چمن نمی کند ؟ همدم گل نمی شود و پنجره ها را باز نمی کند حتا نمی رود گاهی در پارک قیطریه قدمی بزند! چرا بجای درک فریاد مولوی نشسته به خیال بهشت و جهنم با خیالش ور می رود! چه شاعرش گفت:
--------------------------------------------------------------------------------
رو در چمن و به روی گل بنگر
--------------------------------------------------------------------------------
چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
--------------------------------------------------------------------------------
پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا
--------------------------------------------------------------------------------
ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
--------------------------------------------------------------------------------
باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا
--------------------------------------------------------------------------------
گفت علیک السلام در چمن آی ای فتا
باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا، 1-4
--------------------------------------------------------------------------------
کو بلبل چمنها تا گفتمی سخنها
--------------------------------------------------------------------------------
خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید
--------------------------------------------------------------------------------
خاموش و تفرج چمن کن
امروز جنون نو رسیدهست، 1-12
--------------------------------------------------------------------------------
نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
--------------------------------------------------------------------------------
بلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوشست
--------------------------------------------------------------------------------
ای باد خوش که از چمن عشق میرسی
--------------------------------------------------------------------------------
هین که براقان عشق در چمنش میچرند
--------------------------------------------------------------------------------
ما به چمن میرویم عزم تماشا که راست
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
در این چمن نظری کن به زعفران رویان
--------------------------------------------------------------------------------
اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست، 1-6
--------------------------------------------------------------------------------
نگار ختن را حیات چمن را
به شاه نهانی رسیدی که نوشت، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد
مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
چمن جز عشق تو کاری ندارد
--------------------------------------------------------------------------------
کی باشد کاین قفص چمن گردد
--------------------------------------------------------------------------------
گل پرستان چمن را دشمن مخفیست مار
ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد، 1-6
--------------------------------------------------------------------------------
این چمن بیمار باد و دشمنش بیمار باد
ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد، 1-6
--------------------------------------------------------------------------------
نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمن
ای طربناکان ز مطرب التماس میکنید، 1-4
--------------------------------------------------------------------------------
چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
--------------------------------------------------------------------------------
گر چه بیدست و دهانند درختان چمن
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
همه مرغان چمن هر طرفی میپرند
از دلم صورت آن خوب ختن مینرود، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
بلبل از واسطه گل ز چمن مینرود
از دلم صورت آن خوب ختن مینرود، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد، 1-8
--------------------------------------------------------------------------------
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد، 1-9
--------------------------------------------------------------------------------
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد، 1-15
--------------------------------------------------------------------------------
همه مرغان ز چمن هر طرفی میپرند
از دلم صورت آن خوب ختن مینرود، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
بلبل بیدل یک دم ز چمن مینرود
از دلم صورت آن خوب ختن مینرود، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
من شده مهمان تو در چمن جان تو
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
در چمن عیش خار از چه شکفتهست
یار مرا عارض و عذار نه این بود، 1-8
--------------------------------------------------------------------------------
کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
کسی که عاشق آن رونق چمن باشد، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن
به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
هزار جان مقدس فدای روی تو باد، 1-9
--------------------------------------------------------------------------------
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست
میان باغ گل سرخهای و هو دارد، 1-7
--------------------------------------------------------------------------------
وجود ما و وجود چمن بدو زندهست
میان باغ گل سرخهای و هو دارد، 1-8
--------------------------------------------------------------------------------
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست
میان باغ گل سرخهای و هو دارد، 1-10
--------------------------------------------------------------------------------
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
هزار جان مقدس فدای روی تو باد، 1-9
--------------------------------------------------------------------------------
چمنی نبوید چو صبا نباشد
دل من که باشد که تو را نباشد، 1-7
--------------------------------------------------------------------------------
به وصال بهار او چو بخندد دل چمن
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود، 1-13
--------------------------------------------------------------------------------
از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان
ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار، 1-4
--------------------------------------------------------------------------------
تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم
بده آن باده به ما باده به ما اولیتر، 1-8
--------------------------------------------------------------------------------
در چمن آیید و بربندید دید
در چمن آیید و بربندید دید، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
از چمن نرگس تر را چه خبر
از لب یار شکر را چه خبر، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
مگذار شاهدان چمن را در انتظار
آمد بهار خرم و آمد رسول یار، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
اندر چمن ز غیب غریبان رسیدهاند
آمد بهار خرم و آمد رسول یار، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
خطبه مرغان چمن گوش دار
مست توام نه از می و نه از کوکنار، 1-13
--------------------------------------------------------------------------------
مجلس چمنیست و گل شکفته
برخیز و صبوح را برانگیز، 1-6
--------------------------------------------------------------------------------
اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش، 1-7
--------------------------------------------------------------------------------
چمن بیزبانی بگوید ثنایش
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش، 1-7
--------------------------------------------------------------------------------
سبزهست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
امروز روز شادی و امسال سال لاغ، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
تو بلبل چمنی لیک می توانی شد
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل، 1-16
--------------------------------------------------------------------------------
به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل، 1-16
--------------------------------------------------------------------------------
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام، 1-14
--------------------------------------------------------------------------------
همچون غریبان چمن بیپا روان گشته به فن
آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم
مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم، 1-16
--------------------------------------------------------------------------------
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم، 1-6
--------------------------------------------------------------------------------
ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم، 1-11
--------------------------------------------------------------------------------
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
که چو گل در چمنش جامه جان بدریدم
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم، 1-10
--------------------------------------------------------------------------------
طفل جان اندر چمن می آیدم
بوی آن خوب ختن می آیدم، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
این چنین باغ و چنین سرو و چمن
من از این خانه به در می نروم، 1-8
--------------------------------------------------------------------------------
بس چمن نام هر چمین گفتم
کون خر را نظام دین گفتم، 1-2
--------------------------------------------------------------------------------
زاغ را بلبل چمن خواندم
کون خر را نظام دین گفتم، 1-6
--------------------------------------------------------------------------------
بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون، 1-4
--------------------------------------------------------------------------------
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
از گل سرخ پر شود بیچمنی کنار جان
آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان، 1-8
--------------------------------------------------------------------------------
آیند و روند اینها در هر چمن و بستان
در پرده دل بنگر صد دختر آبستان، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان، 1-23
--------------------------------------------------------------------------------
این چمنها وین سمن وین میوهها خود رزق ماست
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان، 2-25
--------------------------------------------------------------------------------
از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن، 1-4
--------------------------------------------------------------------------------
خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین
ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین، 1-10
--------------------------------------------------------------------------------
او چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
پیش آن گل محو گردد گلستانهای چمن
ایها الساقی ادر کاس الحمیا نصف من، 1-10
--------------------------------------------------------------------------------
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است
هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من، 1-9
--------------------------------------------------------------------------------
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، 1-1
--------------------------------------------------------------------------------
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، 1-7
--------------------------------------------------------------------------------
که چو من جمله چمن سوختهاند
ای به انکار سوی ما نگران، 1-7
--------------------------------------------------------------------------------
بیتو گل را نبود برگ چمن
به شکرخنده ببردی دل من، 1-5
--------------------------------------------------------------------------------
جزای گریه ابر است خندههای چمن
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن، 1-3
--------------------------------------------------------------------------------
بیگل و بیخار نباشد چمن
مینروم هیچ از این خانه من، 1-14
واما.....و اما اصل غزلی که آقای نیکلسون خرافی بجای چمن (زندگی پرطراوت) بهشت ترجمه اش کرده تا جمعی فناتیک دگم اندیش و دشمن محیط طبیعی را دلخوش آید و طبیعتا امان از انگلیس و جیره خواران محلی اش- چنین است:
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به چمن میرویم عزم تماشا که راست
نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید
صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست
ای شه صاحب قران خیز ز خواب گران
مرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست
طبل وفا کوفتند راه سما روفتند
عیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست
جناب آقای هیچکس بهشت جنابعالی از نظر مولانا نسیه فرداست و عیش نقد همان چمن است که آوازش از چپ و راست می آید نه از فرق سر جنابعالی پس بهتر است هر چه زودتر تا نیمچه دندانی در آرواره ایستاده بجای انکار واقعیت ها مرکب دولت را برانید( رها کنید) و از خواب گران پیش از اینکه به خواب ممتد فروروید به ندای زمینی مولانا گوش بسپارید. ماشالله حضرتتان هم با استباط از وبلاگ تان حامی طهارت هستید و پشم وپیله ی گوش را هم کوتاه می فرمایید انشاللله!
نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسیده و مرغ و ماکیانی هم در این بستان به چشم می خورد و بهتر است بجای چشم دوختن به پائین و بالا و بهشت و جهنم از این بهشت نقد هم لذت ببرید و دیگر گوش و دماغ کسی را نبرید!
در کتاب تاریخ نسخهپردازی و تصحیح انتقادی نسخههای خطی تالیف استاد محترم آقای جیب مایل هروی و برخی دیگر از دانشمندان اسلامی ، چپاول و تطاول نسخههای خطی به روزگاری نزدیکی پیدا میکند که پای استعمار شوم انگلیسها و دیگر اروپاییها به جهان اسلام باز شد.
اما واقعیت آنست که کار ِ این تحلیل ِ متعصبانه بدانجا رسیده است که برخی محققان و دانشمندان استعمارزده حتا نسخههایی فاقد سربرگ ِ (به نام خدا) را فاقد اصالت دانستند(مثل کتاب خود جناب هروی). البته تطاول و چپاول نسخههای خطی و مصادرهی مادی و معنوی آن به دورهی گیلگمش و بازخوانی و بازنوشت الواح ِ بینالنهرین میرسد. روش ِ بازخوانی الواح گلین اساطیر اینانا و گیلگمش و اوتناپیشتیم نشان میدهد کوشش برای درک اصالت آثار به دست آمده جای خود را به احتمامی داده است در اثبات این نظریه که داستانها و قصهها و نقلهای کتاب مقدس اریژینال و اصیل است و قبلا جایی منعکس نشده و از هیچ ایدهای در گذشته الهام نگرفته است!
به این روند ، حراست ِ اندیشههای تکخدایی کمتر از استعمار ِ غیر بومی در روند تصحیح و بازنوشت نسخ دستانداز ایجاد نکرده است.
شرح ِ برخی
جرقات
محمد حسن خان ِ البشروی بعدها به
عبدالجلیل بشریه سپس به جلیل آقا ضیاء تغییر نام داد و
عاقبت در سال 1339 قمری توسط قوام السلطنه والی خراسان به بدیع الزمان فروزانفر
ملقب گردید.
آخوند دیپلمات نه چنان که می
گویند به
دلیل ورود به دنیای سیاست شاعری را ترک کرد بلکه بخاطر عدم استعداد در شاعری به
دنیای سیاست پیوست!
در مقدمه ای که آقای شفیعی کدکنی بر مجموعه اشعار فروزانفر تحریر کرده
اند شاعر
خوش ذوق ، سناتور مجلس ، رئیس دانشکده
الاهیات و ریاست کتابخانه سلطنتی را چنین پرداخت نموده
اند:
" اگر از استاد فروزانفر فقط همین مجموعه
ی موجود
اشعار باقی می ماند و آنهمه تحقیقات بی همتای عرفانی و ادبی به نام او ثبت نشده بود ، او بسی
شاعرتر از این می بود که اکنون هست.
"
برای درک بهتر این نبوغ در سرایش ، چند نمونه از جرقه های شاعرانه ی استاد عبدالجلیل را از مجموعه
ی اشعار او
انتخاب کردهایم تا گفتار ِ هم ولایتی های خلف ایشان بی تردید بماند.
دو جرقه ی نبوغی که انتخاب کرده ایم ، یکی در تعجب از غول
عجیبی به نام ( راه
آهن) است و دیگری در رسای ِ (هواپیما) !
بشنویم:
قطار
بدیدم دو خط از آهن کشیده
ز دو سو راست چون خطهای مسطر
کشیده بر زمین خطی ز آهن
چو خط کهکشان بر
چرخ اخضر
و یا چونان که دو خط موازی
ز سبزه خیزد از
دو سوی فرغر
و در رسای غولی چون هواپیما فرمایند:
به دو پا روی بر زمین با شتاب
به تن درکشی پای چون بر پری
چو سوی زمین برگرایی ز اوج
دو پای نهفته فرو گستری!
و در خاتمه:
خدایا ما را از گزند فرهیخته گان محفوظ دار
آمین!
بررسی غزل 473
مشکلی به نام نیکلسون!
از شگردهای مترجمان غیر ایرانی اینکه هر جا در برگردان کم می آورند از
واژه های " GOD" و " Love" بهره می گیرند و چاله چوله های ترجمه ی
بی سرو ته را با دوغآب و گچ عرفانی پر می کنند.
هر نفس آواز عشق ، میرسد از چپ و راست
ما به چمن میرویم ، عزم تماشا که راست
این بیت را نیکلسون چنین برگردان کرده است:
Every moment the voice of Love is coming from left and right.
We are bound for heaven, who has a mind to sight-seeing?
نیکلسون بدون هیچ دلیل و استدلالی بجای " چمن " از واژه ی غریب ِ " بهشت"
استفاده کرده است در صورتی که مولانا حد اقل در این غزل به " نقد عیش" و "
بطلان ِ نسیه ی فردا" اشارت دارد:
طبل وفا کوفتند، راه سمآ روفتند
عیش ِ شما نقد شد، نسیه ی فردا کجاست؟
جاسازی "بهشت" بجای "چمن" ، غزل 473 را از بار معانی خالی کرده و به آن
جنبه ای مقدس و فرازمینی داده و این شعبده در برگردانها مکرر شده است.
حال اگر ما در ادبیات شکسپیری هر جا به "بهشت" رسیدیم آن را "چمن"
جاسازی کنیم تکلیف حاجی ویلیام چه خواهد شد. البته ما حق نداریم ادبیات کلنیالیست ها را چپ اندر قیچی کنیم و دلیلی و ضرورتی هم ندارد این نوع ادبیات را آسمانیتر از
آنچه هست عرضه کنیم.
این چرخشهای قلم بیشتر به کار مللی میآید که ادبیاتش را ابزاری برای
تحمیق هر چه تمامتر تودههای در بند کرده است. اما
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم

وقتی گلپینارلی گل میپینارد!
اصل بر آن است از برخی اساتیز توسط اساتیزتران تقدیر شود تا کام مبادا به سوی حق و تحقیق تمایل یابد و شمس حقیقی بر پیسوز مجازی سبقت گیرد و اما:
اختلاف در تذکرهنویسیها به همینجا خاتمه نمییابد. برخی محققان بهدلیل عجز در تحلیل غزلها، باب تذکره گشودهاند. مولانانشناس ترک، عبدالباقی گلپینارلی، در بیتی از غزلی، به تاریخ دقیق ملاقات مولانا و شمس تبریزی پیبرده و با هیاهو کشف باسمهای را در سرنا و دهل انداخته است:
به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال
به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجَستم
بر این اساس محققانِ پیآمد نیز حجت پذیرفتند و این تاریخ ملاقات را
به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال
رها بودنی مستتر است که بر اساس آن بخش دوم بیت یعنی صید شدن و گرفتار شدن معنا پیدا کند؟ خیر. در مصراع اول بحث بر سرِِ فرورفتن در اندیشه به دست عقل است. پس مصراع اول بدخوانی شده و باید اصلاح شود تا مصراع دوم منطقی به نظر برسد. مصراع اول باید گرفتار شدن در مصراع دوم را توجیه کرده باشد:
ز اندیشه فرآبرد مرا عقل چهل سال
فرارفتن ز اندیشه بهدست عقل، یعنی چهل سال در اندیشه گریختن («گریختن» ضد «صید شدن» است و گمگشتهگی در راهِ چاره جستن)
ز اندیشه فرآبرد مرا عقل چهل سال
به شست ِ تو شدم صید و ز تدبیر بجستم
یعنی به دام و کمند تو صید شدم و از چارهجویی خلاص شدم. میبینیم که گلپینارلی و دیگران به بیتی ناصحیح و اصلاح نشده استناد کردهاند که در آن "تو" "دو" آنهم دو عددی خوانده شده است. شاید اگر مطلع غزل را بدرستی میخواندند، راه هموار میشد:
دگربار ، دگربار ز زنجیر بجستم
از این بند و از این دام ِ زبونگیر بجستم[1]
همینجا لازم است خواننده را به بیتی از قوافی الفی (غزل
برات ِ عمر ِ جانْ اقبال چون برخواند پنج و شصت
تراشید و ابد بنوشت بر طومارْ شصتش را
چه کسی در این تاریخ بر طومار تراشید و ابد بنوشت؟
خدیو ِ روح ْ شمسالدین که از بسیاری ِ رفعت
نداند جبرئیل ِ وحی ، خود جای ِ نشستاش را
و چون جای نشست او معلوم نیست و گور به گور شده است، همان شصت را بر سنگ مجازی گورش نوشته اند.[2]

به طبع ِ بلند ِ بهاری ِ بی ادعا که همیشه با کرایه پنج ریالی سفر کرد!
سه یادداشت بر غزل ۲۹۵ دیوان کبیر:
۱-
< بس شدن از چیزی> در زبان فارسی به دو معنا آمده است:
یکی <کفایت کردن ِ آن چیز> و دیگری < بینیاز شدن از آن>
اما کفایت کردن ِ چیزی به معنای بینیازی از آن نیست. مثلا
غذا برای پنج نفر کفایت میکند اما این پنج نفر از غذا بینیاز نیستند بعکس
سخت به آن احتیاج دارند.
در این مصراع:
اصل ِ سبب را بطلب، بس شد از آثار مرا
بخاطر تقابل صوری (فرمال) در مجموعهی غزلهای دیوان کبیر و نه صرفا تقابل فلسفی ِ آن،
همهجا <سبب> در مقابل < اسباب> آمده و در مصراع فوق هم <آثار> به معنای <اسباب> و نشانهی بیرونی ِ هر چیز آورده شده است. ما از این نشانههای بیرونی برای درک ِ حقیقت درونی بی نیاز نیستیم، بعکس برای شناخت و رسیدن به اصل ِ طلب به این نشانهها احتیاج داریم اما این نشانهها که باشند برای شناخت درون کافی <بس> خواهند بود.
با این توضیح در بیت :
بیش مزن دم ز دویی، دودو مگو چون ثنوی
اصل ِ سبب را بطلب، بس شد از آثار مرا
اصل خیر و شر و نور و ظلمت و .. را جستجو کن که آثار و نشانههایی که به اصل سبب اشاره دارند برای رسیدن به این مقصود [کافی و وافی] هستند.
آقای کدکنی در توضیح این پاره آورده اند:
اصل سبب را جستجو کن که من از آثار بینیازم!
و شاید ایشان واقعا از این نشانهها احساس بینیازی میکنند یا به اشتباه <بسشدن> را به معنای<بینیاز شدن> گرفتهاند نه <کفایت کردن>.
ممکن است یک لیتر آب در روز بس باشد اما از آن بینیاز نیستیم.
۲-
در بیتی از همین غزل فروزانفر تصور کرده ، قرار است مست را از چاه با طناب بیرون بکشند!
ز مستی در هزاران چَه فتادیم
برونمان میکشد عشقش به قلاب
بدین صورت ماهی گرفتن از چاه منتفیست و اصل بیت را هم میشود منتفی دانست که :
همی پَررّانَدَت عشقش به قلاب!
۳-
در همین غزل اشتباه دیگری به چشم میخورد:
بَر ِ مستان آید می به دعوی
خَلَق گرددبرانندش به مضراب
براساس مقطع غزل:
خمش کن، ختم کن ای دل چودیدی
که آن خوبی نمی گنجد در القاب
القاب چون ادعا و دعوی هستند که با دعوی نمیتوان نزد مستان و شیفتهگان آمد.
پس ( بَر ِ مستانش آید، نِی به دعوی) صحیح است.
در ادامه هم ( خَلَق گردد برانندش به مضراب)
زه وسیم گره خورده و دلمه شده (به مانند ادعا و هارت و پورت) را زیر مضراب ِ ساز نمی انداختند زیرا مضراب زدن از بالا و پائین را مشکل میکرد و علاج آن انداختن زه ِ بدون تاب و ساده و یک دست بود. به همین دلیل چنین اصلاح میشود:
حَلَق (گره) گردد، برانندش ز مضراب
یعنی اگر غلو کند و ایجاد اشکال در طرب، از زیر مضراب درش میآورند و
ای کاش فروزانفر واعقابش کمی از نوازنده گان رباب موضوع را پرس و جو میکردند تا استادیشان به دیدهی عوام با واقعیت همخوانی ِ بیشتری داشته باشد. شاید همصحبتی و معاشرت نمایندهی مجلس با مطربان از نظر استراتژیک صحیح نبوده که در این مورد طرف را به همان غزل ۲۹۵ ارجاع می دهیم که گفت:
که این خوبی نمیگنجد در القاب!
کارگاه ِ پرومته. از خوانش تا نمایش
کارگاه تابستانی هنر ایمایی و تئاتر اکسپرسیو به طور خصوصی در مردادماه ۱۳۸۶ فعال خواهد شد. در این کارگاه از خواندن متن تا طرح های ایمایی و تبدیل و تدوین حرکتی تصویری ِ آن بر اساس افسانه ی پرومته پیگیری و تحقیق خواهد شد. این طرح نو برای نخستین بار در ایران به واقعیت خواهد پیوست.

یادادشت هایی بر مولوی نامه
تحقیق جلال الدین همایی
-۳ـ
ناصحیح:
جوق جوق اسپاه ِ تصویرات ما
سوی چشمهی دل شتابان از ظَما (ص/ ۶۹۲)
صحیح:
جوق جوق اسپاه ِ تصویرات ما
سوی چشم ِ دل شتابان از ظَما
( ظما بفتح اول به معنای تشنهگی است و شاید همین باعث تغییر ِ نابجای <چشم> به <چشمه> شده باشد! موارد زیادی قابل اشاره است که در آن مصحح اسیر معنای مصراعی از یک بیت شده و مصراع ِ پیش و پس را بر اساس آن تغییر داده است مثلا کدکنی در صفحهی ۸۰ کتاب گزیده ی غزلیات شمس بر اساس این پاره بیت:
(باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست)
چون « باز» را بخاطر نشستن روی ساعد سلطان «باز ِ شکاری» معنا کرده است در مصراع نخست نیز اسیر این معنا شده و « باز» به معنای «دوباره» را همان باز ِ شکاری تصحیح کرده است:
(بشنیدم از هوای تو آواز طبل ِ باز)
درحالیکه تصحیح چنین است:
(بشنیدم از هوای تو آواز ِ طبل ، باز)
ناصحیح:
فکر کن تا وارهی از فکر خود
ذکر کن تا فکر گردی در جسد (ص/۷۰۰)
صحیح:
فکر کن تا وارهد از فکر، خَد
ذکر کن تا فکر گردد در جسد
(اندیشه کن تا اندیشه را از دربندی به ظواهر رها کنی
مراقبهای کن تا در این اندام جسدی اندیشهای شکوفا شود)
ناصحیح:
هم ازآنجا کاین تَردّد دادیَم
بی تردّد کن مرا هم از کرم (ص/۷۰۱)
(در این نوع تصحیح ممکن است خواننده تصور کند
شاعر میخواهد از کرم و بخشندهگی پرهیز کند!)
صحیح:
هم ازآنجا کاین تَردّد دادیَم
بی تردّد کن مرا ، هم از کرم
(یعنی از روی کرم و بزرگواری که داری مرا بیتردّد کن)
ناصحیح:
جملهاجزای جهان را بی غرض
درنگر حاصل نشد جز از عرض (ص/۷۰۵)
( در این ترکیب ناصحیح « درنگر!» به معنای « نگاه کن!» آمده است.)
صحیح:
جملهاجزای جهان را بی غرض
در نگر حاصل نشد جز از عرض
( در این ترکیب صحیح « در نگر» به معنای « در نظر» است.)
ناصحیح:
پر فکرت شد گل آلوده گران
زانکه گل خواری تو را گل شد چونان
صحیح:
پَّر ِ فکرت شد گِلآلوده کَران
زانکه گِلخواری، تو را کِل شد چو نان
( شهبازی و بلندای اندیشهات بیکران به اندیشههای مادی آغشته شده است
چون از خاک تغذیه میکنی ، مویه و اندوه تو را نان روزینه است. )
یادادشت هایی بر مولوی نامه
تحقیق جلال الدین همایی
(۲)
در یادداشت های پیشین به نخستین مشکل در مولوی نامه اثر جلال الدین همایی یعنی انعکاس ناصحیح برخی ابیات مولانا اشاره کردیم و اینک ادامه ی این مقال:
ناصحیح:
این جهان خواب است ، اندر ظن مایست
گر رود در خواب عضوی باک نیست (ص ۶۷۵)
تصحیح:
این جهان خواب است ، اندر خاک نیست
گر رود در خواب عضوی باک نیست
--------------------------
ناصحیح:
زین خیال ِ رهزن ِ راه ِیقین
گشت هفتاد و دو ملت اهل دین (ص ۶۷۴)
تصحیح:
زین خیال ِ رهزن ِ راه ِیقین
گشت هفتاد و دو ملت زاهل دین (صحبت بر سر شخص ثالث است نه هفتاد و دو ملتی ها)
-------------------------------
ناصحیح:
صبر ، شیرین از خیال خوش شده استکآن خیالات فرج پیش آمده است (ص۶۸۳ به این معنی که خیالات فرج باعث صبر ِ شیرین از خیال شده است )
تصحیح:
صبر ، شیرین از خیال خوش شده است
کآن خیالات فرح پیشآمد است ( صبر در خواب خرگوشی تصور می کند خیالات شعف آور اتفاقی و یلخی و بدون دود ِچراغ خوردن است! )
-------------------------------
ادامه دارد
یادادشت هایی بر مولوی نامه
تحقیق جلال الدین همایی
(۱)
مجموعه یادداشت ها بر مولوی نامه به چند دلیل کم کم از حجم این اثر تحقیقی فراتر می رود. نخست این که محقق محترم روشن نیست کدام نسخه از نسخ مثنوی و دیوان کبیر را مورد بهره برداری قرار داده است زیرا رفع اختلاف نسخه ی منتخب و نمونه های خطی نخستین گام در راه تفسیر و تاویل اشعار مولاناست و بدون تصحیح این اشعار انعکاس آنها صحیح به نظر نمی رسد. پس اهتمام نخستین همان جستجوی متنی صحیح تر است.
بهره گیری و انعکاس اشعار بازبینی نشده ی مولانا به اثر تحقیقی جلال الدین همایی ضربه ی بزرگی وارد کرده است و این تصحیح.حجم بسیاری به یادداشتهای ما داده است. چند نمونه ی دم دست را مشاهده فرمایید:
چونکه کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که گم کرده است راه (مولوی نامه ص/۷۷۰)
تصحیح:
چونکه کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که که گم کرده است راه (که چه کسی)
قبله ی جان را چو پنهان کرده اند هرکسی رو جانبی آورده اند (مولوی نامه ص/۷۶۸)
تصحیح:
قبله ی جان را چو پنهان کرده اند هرکسی را جانبی آورده اند ( در نسخه همایی هرکس خودش جانبی روی آورده اند!!!!! تصحیح فوق نشان می دهد همان کسانی که قبله ی جان را پنهان کرده اند مردم را به این سو آن سو می کشانند و نمی توان مردم را در این مورد مقصر قلمداد کرد ضمنا از مولانا هم بخاطر این غلط دستوری رفع اتهام می شود)
گویدت تریاق از من چو سپر که ز زهرم من به تو نزدیک تر (مولوی نامه ص/۷۸۲)
تصحیح:
گویدت تریاق از من جو پسر که ز زهرم من به تو نزدیک تر ( جستن)
چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست (همانجا)
تصحیح:
چون بگیری سخت آن توفیق کوست در تو هر قوّت که آید جذب. اوست
شادی اندر گرده و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر (مولوی نامه ص/۷۸۲)
تصحیح:
شادی اندر گُرد َ و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر (گُرد َ بمعنای کلیه یا قلوه است و طبیعتا جای آن بر گرده ی آدم نیست!)
آتش عشق از نواها گشت نیز آنچنان که آتش آن جوز زیر (مولوی نامه ص/۵۹۵)
تصحیح:
آتش عشق از نواها گشت تیز آنچنان که آتش آن جوززیر (ریزنده ی جوز)
ادامه دارد
تصحیح یا تصرف !
مقایسهی استخراج فروزانفر ازغزل 1691 دیوان شمس تبریزان و استخراج سیروس شاملو در دو ستون به خوانندهی کنجکاو تقدیم میشود. برخی از تفاوتها را خواننده میتواند " لغزش در بازخوانی " قلمداد کند اما در بسیاری از موارد مثل مورد ِ (ربودن ِ روبنده یا کشف حجاب) در بیت پنجم این لغزشها عمدی و فکر شده صورت گرفته است زیرا در طول ِ دیوان این لغزش ها به نفع باور سنتی تکرار شده است.
|
غزل 1691 نسخه فروزانفر |
غزل 1691 تصحیح سیروس شاملو |
|
تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم ای بس عروس جانرا روبند تن ربابم (ساز رباب!) |
خواهم که کف ِ خونین، از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم از خود برآمدم من، در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را، من از جهن برآرم زنار ِ نفس ِ بد را من چوون گلوش بستم از گفت وارهم من، چوون یک فغان برآرم؟ والله کشانم او را چندان به گِرد ِ گردون کز جان ِ دود رنگاش، آتش عیان برآرم ای بس عروس ِ جان را روبنده من ربایم(ربودن و بازکردن روبنده) وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم وین جمله جانها را در عشق چنگ سازم وز چنگ ِ بیزبان من، سیصد زبان برآرم پُر کرد شمس تبریز، در عشق یک کمانی کز عشق زه بَرآید، چون آن کمان پُرآرم
|