در کتاب تاریخ نسخهپردازی و تصحیح انتقادی نسخههای خطی تالیف استاد محترم آقای جیب مایل هروی و برخی دیگر از دانشمندان اسلامی ، چپاول و تطاول نسخههای خطی به روزگاری نزدیکی پیدا میکند که پای استعمار شوم انگلیسها و دیگر اروپاییها به جهان اسلام باز شد.
کار ِ این تحلیل ِ متعصبانه بدانجا رسید که دانشمندان استعمارزده حتا نسخههایی فاقد سربرگ ِ (به نام خدا) را فاقد اصالت دانستند. البته تطاول و چپاول نسخههای خطی و مصادرهی مادی و معنوی آن به دورهی گیلگمش و بازخوانی و بازنوشت الواح ِ بینالنهرین میرسد. روش ِ بازخوانی الواح گلین اساطیر اینانا و گیلگمش و اوتناپیشتیم نشان میدهد کوشش برای درک اصالت آثار به دست آمده جای خود را به احتمامی داده است در اثبات این نظریه که داستانها و قصهها و نقلهای کتاب مقدس اریژینال و اصیل است و قبلا جایی منعکس نشده و از هیچ ایدهای در گذشته الهام نگرفته است!
به این روند ، حراست ِ اندیشههای تکخدایی کمتر از استعمار ِ غیر بومی در روند تصحیح و بازنوشت نسخ دستانداز ایجاد نکرده است.
شرح ِ برخی
جرقات
محمد حسن خان ِ البشروی بعدها به
عبدالجلیل بشریه سپس به جلیل آقا ضیاء تغییر نام داد و
عاقبت در سال 1339 قمری توسط قوام السلطنه والی خراسان به بدیع الزمان فروزانفر
ملقب گردید.
آخوند دیپلمات نه چنان که می
گویند به
دلیل ورود به دنیای سیاست شاعری را ترک کرد بلکه بخاطر عدم استعداد در شاعری به
دنیای سیاست پیوست!
در مقدمه ای که آقای شفیعی کدکنی بر مجموعه اشعار فروزانفر تحریر کرده
اند شاعر
خوش ذوق ، سناتور مجلس ، رئیس دانشکده
الاهیات و ریاست کتابخانه سلطنتی را چنین پرداخت نموده
اند:
" اگر از استاد فروزانفر فقط همین مجموعه
ی موجود
اشعار باقی می ماند و آنهمه تحقیقات بی همتای عرفانی و ادبی به نام او ثبت نشده بود ، او بسی
شاعرتر از این می بود که اکنون هست.
"
برای درک بهتر این نبوغ در سرایش ، چند نمونه از جرقه های شاعرانه ی استاد عبدالجلیل را از مجموعه
ی اشعار او
انتخاب کردهایم تا گفتار ِ هم ولایتی های خلف ایشان بی تردید بماند.
دو جرقه ی نبوغی که انتخاب کرده ایم ، یکی در تعجب از غول
عجیبی به نام ( راه
آهن) است و دیگری در رسای ِ (هواپیما) !
بشنویم:
قطار
بدیدم دو خط از آهن کشیده
ز دو سو راست چون خطهای مسطر
کشیده بر زمین خطی ز آهن
چو خط کهکشان بر
چرخ اخضر
و یا چونان که دو خط موازی
ز سبزه خیزد از
دو سوی فرغر
و در رسای غولی چون هواپیما فرمایند:
به دو پا روی بر زمین با شتاب
به تن درکشی پای چون بر پری
چو سوی زمین برگرایی ز اوج
دو پای نهفته فرو گستری!
و در خاتمه:
خدایا ما را از گزند فرهیخته گان محفوظ دار
آمین!
بررسی غزل 473
مشکلی به نام نیکلسون!
از شگردهای مترجمان غیر ایرانی اینکه هر جا در برگردان کم می آورند از
واژههای " GOD" و " Love" بهره میگیرند و چالهچولههای ترجمهی
بیسرو ته را با دوغآب و گچ عرفانی پر میکنند.
هر نفس آواز عشق ، میرسد از چپ و راست
ما به چمن میرویم ، عزم تماشا که راست
این بیت را نیکلسون چنین برگردان کرده است:
Every moment the voice of Love is coming from left and right.
We are bound for heaven, who has a mind to sight-seeing?
نیکلسون بدون هیچ دلیل و استدلالی بجای " چمن " از واژهی غریب ِ " بهشت"
استفاده کرده است در صورتی که مولانا حد اقل در این غزل به " نقد عیش" و "
بطلان ِ نسیهی فردا" اشارت دارد:
طبل وفا کوفتند، راه سمآ روفتند
عیش ِ شما نقد شد، نسیهی فردا کجاست؟
جاسازی "بهشت" بجای "چمن" ، غزل 473 را از بار معانی خالی کرده و به آن
جنبهای مقدس و فرازمینی داده و این شعبده در برگردانها مکرر شده است.
حال اگر ما در ادبیات شکسپیری هر جا به "بهشت" رسیدیم آن را "چمن"
جاسازی کنیم تکلیف حاجی ویلیام چه خواهد شد. البته ما حق نداریم ادبیات کلنیالیست ها را چپ اندر قیچی کنیم و دلیلی و ضرورتی هم ندارد این نوع ادبیات را آسمانیتر از
آنچه هست عرضه کنیم.
این چرخشهای قلم بیشتر به کار مللی میآید که ادبیاتش را ابزاری برای
تحمیق هر چه تمامتر تودههای در بند کرده است. اما
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود وعدهی فردای زاهد را چرا باور کنم

وقتی گلپینارلی گل میپینارد!
اصل بر آن است از برخی اساتیز توسط اساتیزتران تقدیر شود تا کام مبادا به سوی حق و تحقیق تمایل یابد و شمس حقیقی بر پیسوز مجازی سبقت گیرد و اما:
اختلاف در تذکرهنویسیها به همینجا خاتمه نمییابد. برخی محققان بهدلیل عجز در تحلیل غزلها، باب تذکره گشودهاند. مولانانشناس ترک، عبدالباقی گلپینارلی، در بیتی از غزلی، به تاریخ دقیق ملاقات مولانا و شمس تبریزی پیبرده و با هیاهو کشف باسمهای را در سرنا و دهل انداخته است:
به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال
به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجَستم
بر این اساس محققانِ پیآمد نیز حجت پذیرفتند و این تاریخ ملاقات را
به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال
رها بودنی مستتر است که بر اساس آن بخش دوم بیت یعنی صید شدن و گرفتار شدن معنا پیدا کند؟ خیر. در مصراع اول بحث بر سرِِ فرورفتن در اندیشه به دست عقل است. پس مصراع اول بدخوانی شده و باید اصلاح شود تا مصراع دوم منطقی به نظر برسد. مصراع اول باید گرفتار شدن در مصراع دوم را توجیه کرده باشد:
ز اندیشه فرآبرد مرا عقل چهل سال
فرارفتن ز اندیشه بهدست عقل، یعنی چهل سال در اندیشه گریختن («گریختن» ضد «صید شدن» است و گمگشتهگی در راهِ چاره جستن)
ز اندیشه فرآبرد مرا عقل چهل سال
به شست ِ تو شدم صید و ز تدبیر بجستم
یعنی به دام و کمند تو صید شدم و از چارهجویی خلاص شدم. میبینیم که گلپینارلی و دیگران به بیتی ناصحیح و اصلاح نشده استناد کردهاند که در آن "تو" "دو" آنهم دو عددی خوانده شده است. شاید اگر مطلع غزل را بدرستی میخواندند، راه هموار میشد:
دگربار ، دگربار ز زنجیر بجستم
از این بند و از این دام ِ زبونگیر بجستم[1]
همینجا لازم است خواننده را به بیتی از قوافی الفی (غزل
برات ِ عمر ِ جانْ اقبال چون برخواند پنج و شصت
تراشید و ابد بنوشت بر طومارْ شصتش را
چه کسی در این تاریخ بر طومار تراشید و ابد بنوشت؟
خدیو ِ روح ْ شمسالدین که از بسیاری ِ رفعت
نداند جبرئیل ِ وحی ، خود جای ِ نشستاش را
و چون جای نشست او معلوم نیست و گور به گور شده است، همان شصت را بر سنگ مجازی گورش نوشته اند.[2]

به طبع ِ بلند ِ بهاری ِ بی ادعا که همیشه با کرایه پنج ریالی سفر کرد!
سه یادداشت بر غزل ۲۹۵ دیوان کبیر:
۱-
< بس شدن از چیزی> در زبان فارسی به دو معنا آمده است:
یکی <کفایت کردن ِ آن چیز> و دیگری < بینیاز شدن از آن>
اما کفایت کردن ِ چیزی به معنای بینیازی از آن نیست. مثلا
غذا برای پنج نفر کفایت میکند اما این پنج نفر از غذا بینیاز نیستند بعکس
سخت به آن احتیاج دارند.
در این مصراع:
اصل ِ سبب را بطلب، بس شد از آثار مرا
بخاطر تقابل صوری (فرمال) در مجموعهی غزلهای دیوان کبیر و نه صرفا تقابل فلسفی ِ آن،
همهجا <سبب> در مقابل < اسباب> آمده و در مصراع فوق هم <آثار> به معنای <اسباب> و نشانهی بیرونی ِ هر چیز آورده شده است. ما از این نشانههای بیرونی برای درک ِ حقیقت درونی بی نیاز نیستیم، بعکس برای شناخت و رسیدن به اصل ِ طلب به این نشانهها احتیاج داریم اما این نشانهها که باشند برای شناخت درون کافی <بس> خواهند بود.
با این توضیح در بیت :
بیش مزن دم ز دویی، دودو مگو چون ثنوی
اصل ِ سبب را بطلب، بس شد از آثار مرا
اصل خیر و شر و نور و ظلمت و .. را جستجو کن که آثار و نشانههایی که به اصل سبب اشاره دارند برای رسیدن به این مقصود [کافی و وافی] هستند.
آقای کدکنی در توضیح این پاره آورده اند:
اصل سبب را جستجو کن که من از آثار بینیازم!
و شاید ایشان واقعا از این نشانهها احساس بینیازی میکنند یا به اشتباه <بسشدن> را به معنای<بینیاز شدن> گرفتهاند نه <کفایت کردن>.
ممکن است یک لیتر آب در روز بس باشد اما از آن بینیاز نیستیم.
۲-
در بیتی از همین غزل فروزانفر تصور کرده ، قرار است مست را از چاه با طناب بیرون بکشند!
ز مستی در هزاران چَه فتادیم
برونمان میکشد عشقش به قلاب
بدین صورت ماهی گرفتن از چاه منتفیست و اصل بیت را هم میشود منتفی دانست که :
همی پَررّانَدَت عشقش به قلاب!
۳-
در همین غزل اشتباه دیگری به چشم میخورد:
بَر ِ مستان آید می به دعوی
خَلَق گرددبرانندش به مضراب
براساس مقطع غزل:
خمش کن، ختم کن ای دل چودیدی
که آن خوبی نمی گنجد در القاب
القاب چون ادعا و دعوی هستند که با دعوی نمیتوان نزد مستان و شیفتهگان آمد.
پس ( بَر ِ مستانش آید، نِی به دعوی) صحیح است.
در ادامه هم ( خَلَق گردد برانندش به مضراب)
زه وسیم گره خورده و دلمه شده (به مانند ادعا و هارت و پورت) را زیر مضراب ِ ساز نمی انداختند زیرا مضراب زدن از بالا و پائین را مشکل میکرد و علاج آن انداختن زه ِ بدون تاب و ساده و یک دست بود. به همین دلیل چنین اصلاح میشود:
حَلَق (گره) گردد، برانندش ز مضراب
یعنی اگر غلو کند و ایجاد اشکال در طرب، از زیر مضراب درش میآورند و
ای کاش فروزانفر واعقابش کمی از نوازنده گان رباب موضوع را پرس و جو میکردند تا استادیشان به دیدهی عوام با واقعیت همخوانی ِ بیشتری داشته باشد. شاید همصحبتی و معاشرت نمایندهی مجلس با مطربان از نظر استراتژیک صحیح نبوده که در این مورد طرف را به همان غزل ۲۹۵ ارجاع می دهیم که گفت:
که این خوبی نمیگنجد در القاب!
کارگاه ِ پرومته. از خوانش تا نمایش
کارگاه تابستانی هنر ایمایی و تئاتر اکسپرسیو به طور خصوصی در مردادماه ۱۳۸۶ فعال خواهد شد. در این کارگاه از خواندن متن تا طرح های ایمایی و تبدیل و تدوین حرکتی تصویری ِ آن بر اساس افسانه ی پرومته پیگیری و تحقیق خواهد شد. این طرح نو برای نخستین بار در ایران به واقعیت خواهد پیوست.

یادادشت هایی بر مولوی نامه
تحقیق جلال الدین همایی
-۳ـ
ناصحیح:
جوق جوق اسپاه ِ تصویرات ما
سوی چشمهی دل شتابان از ظَما (ص/ ۶۹۲)
صحیح:
جوق جوق اسپاه ِ تصویرات ما
سوی چشم ِ دل شتابان از ظَما
( ظما بفتح اول به معنای تشنهگی است و شاید همین باعث تغییر ِ نابجای <چشم> به <چشمه> شده باشد! موارد زیادی قابل اشاره است که در آن مصحح اسیر معنای مصراعی از یک بیت شده و مصراع ِ پیش و پس را بر اساس آن تغییر داده است مثلا کدکنی در صفحهی ۸۰ کتاب گزیده ی غزلیات شمس بر اساس این پاره بیت:
(باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست)
چون « باز» را بخاطر نشستن روی ساعد سلطان «باز ِ شکاری» معنا کرده است در مصراع نخست نیز اسیر این معنا شده و « باز» به معنای «دوباره» را همان باز ِ شکاری تصحیح کرده است:
(بشنیدم از هوای تو آواز طبل ِ باز)
درحالیکه تصحیح چنین است:
(بشنیدم از هوای تو آواز ِ طبل ، باز)
ناصحیح:
فکر کن تا وارهی از فکر خود
ذکر کن تا فکر گردی در جسد (ص/۷۰۰)
صحیح:
فکر کن تا وارهد از فکر، خَد
ذکر کن تا فکر گردد در جسد
(اندیشه کن تا اندیشه را از دربندی به ظواهر رها کنی
مراقبهای کن تا در این اندام جسدی اندیشهای شکوفا شود)
ناصحیح:
هم ازآنجا کاین تَردّد دادیَم
بی تردّد کن مرا هم از کرم (ص/۷۰۱)
(در این نوع تصحیح ممکن است خواننده تصور کند
شاعر میخواهد از کرم و بخشندهگی پرهیز کند!)
صحیح:
هم ازآنجا کاین تَردّد دادیَم
بی تردّد کن مرا ، هم از کرم
(یعنی از روی کرم و بزرگواری که داری مرا بیتردّد کن)
ناصحیح:
جملهاجزای جهان را بی غرض
درنگر حاصل نشد جز از عرض (ص/۷۰۵)
( در این ترکیب ناصحیح « درنگر!» به معنای « نگاه کن!» آمده است.)
صحیح:
جملهاجزای جهان را بی غرض
در نگر حاصل نشد جز از عرض
( در این ترکیب صحیح « در نگر» به معنای « در نظر» است.)
ناصحیح:
پر فکرت شد گل آلوده گران
زانکه گل خواری تو را گل شد چونان
صحیح:
پَّر ِ فکرت شد گِلآلوده کَران
زانکه گِلخواری، تو را کِل شد چو نان
( شهبازی و بلندای اندیشهات بیکران به اندیشههای مادی آغشته شده است
چون از خاک تغذیه میکنی ، مویه و اندوه تو را نان روزینه است. )
یادادشت هایی بر مولوی نامه
تحقیق جلال الدین همایی
(۲)
در یادداشت های پیشین به نخستین مشکل در مولوی نامه اثر جلال الدین همایی یعنی انعکاس ناصحیح برخی ابیات مولانا اشاره کردیم و اینک ادامه ی این مقال:
ناصحیح:
این جهان خواب است ، اندر ظن مایست
گر رود در خواب عضوی باک نیست (ص ۶۷۵)
تصحیح:
این جهان خواب است ، اندر خاک نیست
گر رود در خواب عضوی باک نیست
--------------------------
ناصحیح:
زین خیال ِ رهزن ِ راه ِیقین
گشت هفتاد و دو ملت اهل دین (ص ۶۷۴)
تصحیح:
زین خیال ِ رهزن ِ راه ِیقین
گشت هفتاد و دو ملت زاهل دین (صحبت بر سر شخص ثالث است نه هفتاد و دو ملتی ها)
-------------------------------
ناصحیح:
صبر ، شیرین از خیال خوش شده استکآن خیالات فرج پیش آمده است (ص۶۸۳ به این معنی که خیالات فرج باعث صبر ِ شیرین از خیال شده است )
تصحیح:
صبر ، شیرین از خیال خوش شده است
کآن خیالات فرح پیشآمد است ( صبر در خواب خرگوشی تصور می کند خیالات شعف آور اتفاقی و یلخی و بدون دود ِچراغ خوردن است! )
-------------------------------
ادامه دارد
یادادشت هایی بر مولوی نامه
تحقیق جلال الدین همایی
(۱)
مجموعه یادداشت ها بر مولوی نامه به چند دلیل کم کم از حجم این اثر تحقیقی فراتر می رود. نخست این که محقق محترم روشن نیست کدام نسخه از نسخ مثنوی و دیوان کبیر را مورد بهره برداری قرار داده است زیرا رفع اختلاف نسخه ی منتخب و نمونه های خطی نخستین گام در راه تفسیر و تاویل اشعار مولاناست و بدون تصحیح این اشعار انعکاس آنها صحیح به نظر نمی رسد. پس اهتمام نخستین همان جستجوی متنی صحیح تر است.
بهره گیری و انعکاس اشعار بازبینی نشده ی مولانا به اثر تحقیقی جلال الدین همایی ضربه ی بزرگی وارد کرده است و این تصحیح.حجم بسیاری به یادداشتهای ما داده است. چند نمونه ی دم دست را مشاهده فرمایید:
چونکه کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که گم کرده است راه (مولوی نامه ص/۷۷۰)
تصحیح:
چونکه کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که که گم کرده است راه (که چه کسی)
قبله ی جان را چو پنهان کرده اند هرکسی رو جانبی آورده اند (مولوی نامه ص/۷۶۸)
تصحیح:
قبله ی جان را چو پنهان کرده اند هرکسی را جانبی آورده اند ( در نسخه همایی هرکس خودش جانبی روی آورده اند!!!!! تصحیح فوق نشان می دهد همان کسانی که قبله ی جان را پنهان کرده اند مردم را به این سو آن سو می کشانند و نمی توان مردم را در این مورد مقصر قلمداد کرد ضمنا از مولانا هم بخاطر این غلط دستوری رفع اتهام می شود)
گویدت تریاق از من چو سپر که ز زهرم من به تو نزدیک تر (مولوی نامه ص/۷۸۲)
تصحیح:
گویدت تریاق از من جو پسر که ز زهرم من به تو نزدیک تر ( جستن)
چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست (همانجا)
تصحیح:
چون بگیری سخت آن توفیق کوست در تو هر قوّت که آید جذب. اوست
شادی اندر گرده و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر (مولوی نامه ص/۷۸۲)
تصحیح:
شادی اندر گُرد َ و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر (گُرد َ بمعنای کلیه یا قلوه است و طبیعتا جای آن بر گرده ی آدم نیست!)
آتش عشق از نواها گشت نیز آنچنان که آتش آن جوز زیر (مولوی نامه ص/۵۹۵)
تصحیح:
آتش عشق از نواها گشت تیز آنچنان که آتش آن جوززیر (ریزنده ی جوز)
ادامه دارد
تصحیح یا تصرف !
مقایسهی استخراج فروزانفر ازغزل 1691 دیوان شمس تبریزان و استخراج سیروس شاملو در دو ستون به خوانندهی کنجکاو تقدیم میشود. برخی از تفاوتها را خواننده میتواند " لغزش در بازخوانی " قلمداد کند اما در بسیاری از موارد مثل مورد ِ (ربودن ِ روبنده یا کشف حجاب) در بیت پنجم این لغزشها عمدی و فکر شده صورت گرفته است زیرا در طول ِ دیوان این لغزش ها به نفع باور سنتی تکرار شده است.
|
غزل 1691 نسخه فروزانفر |
غزل 1691 تصحیح سیروس شاملو |
|
تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم ای بس عروس جانرا روبند تن ربابم (ساز رباب!) |
خواهم که کف ِ خونین، از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم از خود برآمدم من، در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را، من از جهن برآرم زنار ِ نفس ِ بد را من چوون گلوش بستم از گفت وارهم من، چوون یک فغان برآرم؟ والله کشانم او را چندان به گِرد ِ گردون کز جان ِ دود رنگاش، آتش عیان برآرم ای بس عروس ِ جان را روبنده من ربایم(ربودن و بازکردن روبنده) وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم وین جمله جانها را در عشق چنگ سازم وز چنگ ِ بیزبان من، سیصد زبان برآرم پُر کرد شمس تبریز، در عشق یک کمانی کز عشق زه بَرآید، چون آن کمان پُرآرم
|
ضربهی به پوزِ کاسهلیسان ِ اهل اثبات
غزل ۳۳۶
مولوی چون هر انسان دوپایی که روی زمین راه میرود و نه موجودی آسمانی که مدام در پرواز و شفا دادن مردهگان معجزه میکند طبیعتا و نه ماوراءالطبیعتا در برخورد با دیوارهای بلند ممنوعیت جهانی مراحل ذهنی را یکی یکی طی کرد و از اثبات قدرتهای خانمانسوز به نفی آن پرداخت.
شراب ما ز خون ِ خصم باشد
که شیران را به صیادیست ، لذات ( لذت ِ صیادی در شکار شیر است! )
چه (زیرا) پُر خون است پوز و پنجهی شیر
ز خون ِ ما گرفتهست این علامات!!
امروزه شیادانی که مولوی را شاعر اثبات معرفی میکنند تا خودشان را به اثبات برسانند در نظر داشته باشند که مولوی اثبات را امری مرده و تمام شده به حساب میآورد زیرا رسیدن به آن را موردی واژگانی و حرّاف نمیدانسته و آن ادعا را از مرز حرف و گفت و صوت بیرون میخواسته است. به عبارتی همت و ارادهی آدمی را ورای واژه میطلبیده:
نگیرم گور و نیهم خون ِانگور
که من از نفی مستم ، نِی ز اثبات
چو بازم، گِرد ِ صید ِ زنده گردم
نگردم همچو زاغان گِرد ِ اموات
بیا ای زاغ و بازی شو به هــِــــمـَّـــــــــــت
مصفا شو ز زاغی پیش مِصـــفات
( کرکسان ِ اهل اثبات از جنازهی دیگران تغذیه میکنند اما باز بر گرد ِ موجود زنده در گردش است. موجودی که قرار است در آینده و به همت خویش مصفا شود. )
بیفشان وصفهای باز را هم
مجرّد تَر شو اندر خویش چون ذات
نه خاک است این زمین، طشتیست پُر خون
ز خون ِ عاشقان و زخم ِ شَهمات
خروسا! چند گویی صبح آمد!
نماید صبح را خود نور ِ مِشکات!
(لازم نیست طلوع آفتاب را بر منبر ِ ادعا اذان کنی و به اثباتش رسانی ، طلوع آفتاب خودش از نور ِ ایوان معلوم خواهد شد. تو برو اندیشهات را صاف و مستقل کن زیرا جهانی که در آن روز را به شب میآوری طشتی پر خون است از زخم ِ شکستها و خون عاشقان. لزومی ندارد سرخی طلوع را برای ما به اثبات برسانی دنیا به اندازهی کافی سرخ هست!)
غزل ۳۳۶ دیوان کبیر خوب زده است به پوز ِ کاسه لیسان ِ اهل اثبات!
دشمنان خونی ِ مولوی
امسال را دشمنان شاعر سال مولوی اعلام کردهاند بدان معنی که سالهای دگر اندیشه و آرمان مولوی را باید گذاشت در کوزه! این اختراع بیمصداق ایدهی کاتیان ِ دربارها و دشمنان قسمخوردهی شاعر سرگردانیها و زخم خورده و فراری شده از دست خواجهگان قلمزن ِ قدرت است و گفتیم و باز میگوییم همین قدارهبندان فرهنگ بودند که او و پدرش را کوچ دادند به دیارهایی که از آن هم خوش ندید. اینها شاعر را به جنون کشاندند او را مجبور کردند چون دیگر شاعران جهان در ابر بیخودی وشراب و افیون غرقه شود و راه نجات از زمین ِ بیعدالت را در تخیل محض خویش بجوید. همین فیلسوفان مومیایی را میگویم که در ( البسهی سالوس ) هرچند آن را در آثار شاعر به ( البسهی ناموس ) تصحیح فرمودند، و به رخسارهی جانیان جنگ منبر مولانا میزنند و از مغازت ِ عشق و سکوت و پذیرش میگویند.
مولانا شاعری که به هر زبانی می نوشت چه ترکی و ترکمانی و پارسی و تازی و رومی مجبور بود برای نجات جان ِ کلام از عقوبت دبیران خون تشنه ، بینقطه و اعراب و علامت بنویسد:
سخنی بی نقط و بی مَد و ادغام بگو
معققان ایرانی بهترین لطفی که میتوانند به شاعر فراری بکنند این است که بیت ِ ناجوانمردانه دستکاری شدهی :
فاش بیا و فاش دِه ، بادهی عشق فاش به
عید شدهست و عام را گر رمضانست باش ،گو
را به اصل خود:
فاش بیا و فاش بِه ، بادهی عشق فاش ده
عید شدهست و عام را از رمضان چه گفتگو
باز گردانند لازم نیست سال مولوی برگزار کنند.
تنها غزل ۳۲۳ برای پاسخ به زبونی ِ دشمنان خونی مولوی کافی به نظر میرسد هرچند سماجت این جماعت بیذوق و استعداد در نابودی اندیشه و آثار گرانمایهی شاعر ادامه خواهد یافت و هرچه فریاد کنی این آثار دستخورده است و اعتبار ندارد زور دلار و پوند انگلیسی دمبک خودش را برای به اثبات رسیدن دروغ و تحریف هوا خواهد کرد. تریبونهای جهل و جاهل پرور ِ کمبریجستان قتلگاه مولویست و کوشش مستمر بر آن است که شاعر بیقراری و بیکجایی و بیمرادی و بیخودی و بسته در ابر غصه و جورکش را فیلسوف بیدرد و خوش قرار و اینجایی و پر مراد و مرید و خودیافته و شاد و سنگول و از همه مهمتر بیتفاوت به بیعدالتی پیرامون به خورد تودههای متوهم بدهند شاید بدین وسیله سوراخ دعا و سرچشمهی فتنهها که قدرتهای شاعر و شعرکُش جهان است مخدوش شود.
غزل ۳۲۳ از دیوان کبیر نشان میدهد که شاعر در بیخودی پناه میگیرد تا چون خزان نفسرد. اگر به موقعیت مادی و واقعیت حضور ِ تبعیدی ِ خویش اندیشه کند در ابر غم در میماند پس در بیخودی پناه میگیرد تا دیماه را بهار ببیند! بیقراری و بیآرامشی او بخاطر نیاز به قرار و سکونت قطعی در ناکجایی در زمین است و این پاسخ منفیست که او را طالب و خواهندهای بیسرپناه میکند ورنه آدم از مادر بیقرار و بیخود به دنیا نمیآید بلکه شرایط از او آدمی بیقرار میسازد همانطور که شرایط می تواند آدم را به دشمن قسمخوردهی مولوی تبدیل کند که خوشبختانه در این مورد کم نداریم:
آن نفسی که با خودی ، بستهی ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت
آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی ، دی چو بهار آیدت
جملهی بیقراریات از طلب ِ قرار توست
ورنه همه مرادها ، همچو نثار آیدت