مولانا و سیروس شاملو



http://www.borhannews.com/news/wp-content/uploads/2011/12/erfan-molavi-Mirbaqeri.mp3


با منقد محترم هم عقیده ام که اندیشه مولوی این شاعر آمریکایی باید تغییر کند و دیوان شمس را هم باید هرچه زودتر  تغییر داد چون تغییرات پیشین غزل ها به اندازه کافی کارساز نبوده است و هنوز مولوی کاملا به راه راست هدایت نشده است. 

عجیب است که هنوز عده ای معتقدند غزل ها از پس تاریخ بدون دست کاری به دست ما رسیده است!




+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

هرچند هیتلر آنها را به پشیزی نگرفت با وجود این ناسیونالیست فاشیست های ایرانی در روند ِ فرار از خویشتن، خود را از نواده های اصیل و احتمالا نجیب نژاد آریایی می دانند و طبق معمول در تحریف تاریخ حقیقی با کمونیست ها و دینداران ما در کنکور دایمی به سر می برند! مثلا قوم مغول را عامل عقب افتاده گی ِ ایران قلمداد کرده اند و اصلا به گوششان فرو نمی رود که قلدری محمد خوارزمشاه در بلخ انگیزه ی فرار و کوچ مولوی به غرب بوده است. قوم مغول را خون آشام قلمداد می کنند که خون اشام بودن محمد خوارزمشاه کم رنگ بماند! اصلا گویا کسانی که سر بازرگانان صلح جوی مغولی را بریدند و روی سینه شان گذاشتند و سر ِ فرستاده ی صلح جوی چنگیزخان را گوش تا گوش بریدند و پس فرستادند سرخپوستان آمازون بودند و امام فخر رازی دشمن رصدخانه ها نبود و این مغول ها نبودند که رصدخانه ساختند. امام فخر رازی بود که رصدخانه ساخت و مغول ها با اخترشناسی بیگانه بودند. محمد خوارزمشاه نبود که هزاران درویش را به قتل رساند. ایران پیش از آمدن تازیان و مغولان بهشتی بود پر از فرشته گان عریان! حیوونی فاشیست های ایرانی معتقدند نژاد اصیلی داریم که تازیان مهاجم از هر سو دارند به این اصالت مطلق صدمه می زنند. تعصب ِ جاهلانه ی آنان بیش از این که اسباب تاسف باشد شاخصی است برای شناخت بی مقداری ِ ایدئولوژی ِ ورشکسته ای که با بوق و رگ گردن می خواهد خودش را دلسوزی مدرن و امروزی جلوه دهد و دوباره خلق ها را به جان یکدگر بیندازد. نه متاسفانه این صحت ندارد که نژاد ایرانی در طول تاریخ بی گناه بوده است. صحت ندارد.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


شب شمس / محمد على موحد

(متن سخنرانى در شب مولانا)

خانه هنرمندان ـ ۲۳ آذرماه ۱۳۸۵

«پاسخ های سیروس شاملو در ستونی کوچک تر آمده است:»


محمد علی موحد:

ما برآنیم که شمس پس از ترک قونیه راه تبریز را در پیش گرفته (این بحث را متأسفانه نخواهم توانست به آخر برسانم ولى به اندازه‏اى که بایست خدمتتان عرض مى‏کنم). و در سر راه تبریز در خوى وفات یافته و تربت او در آنجاست. دلایل

ما با قید خیلى اجمال و فهرست‏وا:



۱- شاهد صادق، تألیف میرزا محمد صادق آزادانى اصفهانى که به شهادت اهل نظر و تحقیق کتابى نفیس و در خور اعتماد است و سال وفات جمع کثیرى از مشاهیر علما را از اول هجرت تا سال تألیف آورده، درگذشت شمس تبریزى را در سال ششصد و چهل و پنج قید کرده و آن سالى است که به روایت افلاکى هم شمس در آن سال از قونیه ناپدید شده است.

« آیا تنها به این دلیل که شمس در سال ششصدو چهل و پنج از بین رفته است می توان نتیجه گرفت که در خوی وفات یافته است!!! جالب آن است که محقق محترم افلاکی ِِِِِِِِاحمق را محققی بی اعتبار دانسته است. »

۲- مجمل فصیح خوافى، یکى دیگر از تاریخهاى بسیار مورد اعتماد و مستند که مرحوم میرزا محمد خان قزوینى مى‏گوید فوق‏العاده کتاب نفیس، مهم و مفیدى است. و حاوى وقایع تاریخى و احوال مشاهیر از اول هجرت تا سال ۸۴۵ است. در دو جا تصریح مى‏کند که شمس تبریزى در خوى مدفون است. یکى از این دو که به بحث ما بیشتر مربوط مى‏شود به مناسبت وفات شیخ حسن بلغارى است. این شیخ حسن بلغارى (به نظر من و به حسب دلایلى که دارم) شاگرد دیگر شمس بوده است،… خوافى مى‏نویسد «شیخ حسن خرقه از دست شیخ الکامل المکمل، الواصل، شیخ شمس‏الدین تبریزى که به خوى مدفون است و مولاناى روم تخلص اشعار خود به نام او کرده پوشید.

« اولا تایید قزوینی سند محکمی در اعتبار هیچ نوشته ای نیست چون تحقیق قزوینی هم از نظر اعتبار خودش چنگی به دل نمی زند ضمنا ما هیچ دلیلی در دست نداریم حرفهای (خوافی) را بیش از غزل های دیوان کبیر حجت قتل شمس تب ریزی قرار دهیم. »

۳- مزار شمس هنوز در خوى موجود و مشهود است. این مزار که به شهادت سفرنامه‏هاى عهد قاجار با دو مناره مزین به شاخهاى آهو در میان باغهاى سرسبز بیرون شهر رونق و صفایى داشت اکنون متأسفانه وضع بسیار نامطلوبى پیدا کرده است. آن باغها از میان رفته و جاى درختان سرسبز را کپرها و کلبه‏هاى زشت، محاط در پلشتى زباله‏ها و خاک و خل و پلاستیک قرار گرفته، آن دو منار هم که دست کم یکى از آنها تا سى ـ چهل سال پیش برجا بود اکنون یکسره ویران گشته و سنگهاى مزار را مهاجمان یا مهاجران (دهاتى‏هایى که از اطراف به شهر مى‏آیند ـ حاشیه‏نشین‏هاى شهرها) که روستاهاى خود را ترک گفته و در حاشیه شهر مسکن گزیده‏اند، بُرده و در بناى کلبه‏هاى خود مصرف کرده‏اند.

« هزار گور هم ممکن است به نام شمس تب ریز ساخته باشند آیا می توان پذیرفت شمس در هر هزار مقبره خفته است؟ خیر. پس محل جغرافیایی نشانه ی محل مرگ هیچ کس نیست. »

۴- قدمت ساختمان مزار از نظر معمارى به قول دکتر محمد امین ریاحى از اوایل عهد مغول نشان دارد و آن با تاریخ فوت شمس در سال ۶۴۵ تطبیق مى‏کند.

۵٫ دکتر ریاحى در کتاب تاریخ خود داستانى را از قول هامر اتریشى نقل کرده که هامر آن را از روزنامه سفر سلطان سلیمان قانونى، سلطان عثمانى برگرفته است. داستان این است که سلطان عثمانى در روزهاى اول و دوم ربیع‏الاول سال ۹۴۲ که در خوى بود همراه وزیر اعظم خود بر اسب نشسته و به زیارت تربت شمس تبریزى رفته است. مى‏دانیم که سلطان سلیمان یک بار در سال ۹۴۰ و بار دیگر در ۹۴۱ به ایران لشکر کشید و بغداد و تبریز را تصرف کرد و در نتیجه وضع خطرناکى که براى آذربایجان پیش آمده بود شاه طهماسب پایتخت را به قزوین انتقال داد. آن زمان مصادف با اوج قدرت دولت عثمانى بود، و در هر حال رفتن سلطان به زیارت شمس در خوى، روشن‏ترین گواه است که از نظر دستگاه خلافت عثمانى که البته مطلع‏ترین مشایخ علما را در اختیار داشتند تربت شمس در خوى بوده است. این سلطان سلیمان و پدرش سلطان سلیم هر دو از معتقدان مولانا بوده و سلیم موقوفات زیاد بر مزار مولانا تخصیص داده، وضوخانه‏اى در آن جا ساخته، سلیمان نیز سماع خانه و مسجدى در جوار مزار بنا کرد و صندوق چوبى مرقد مولانا را این آدم بود که با صندوق مرمرین عوض کرد و صندوق چوبى را منتقل کرد به قبر سلطان العلما، علاقه و اهتمام سلطان سلیمان به مولانا چندان بود که سرورى را که مدرس مثنوى بود در مسجد اسلامبول براى تعلیم فرزند خود، سلطان مصطفى برگزید. (سرورى همان است که پیش از انقر وى شرح مثنوى را نوشته است. یعنى اولین شارح مثنوى است به ترکى) بنابراین آدمهاى وارد و صاحب اطلاعى دور و بر سلطان بودند و سلطان خودش هم به این مسائل علاقه داشت.

اینها همه قبر شمس را در خوى مى‏دانستند و آمده بودند آنجا به زیارت

«اتفاقا زیارت گاه بودن چند محل جغرافیایی خوی و قونیه برای شمس به

معنای گور به گور شدن اوست و معمولا کسانی که در حافظه ها نیستند و به قتل نمی رسند یک گور مشخص دارند.

 در نتیجه کوشش محمد علی موحد در روند کم رنگ کردن این جنایت ِ فرقه ای که همسوی با قتل های زنجیری ِ روشنگران ملی بوده است چندان معتبر نیست و بغایت اسباب ِتاسف است. »



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

مدیدی اینترنت بی دسترس بود و همه وقت من را برگردان اشعارنرودا گرفت که خوشبختانه دارد این کار حجیم به پایان می رسد. از نتیجه کار بسیار راضی هستم چیزهای زیادی هم در روند کار آموختم. مثلا پی بردم  وفاداری به متن در ترجمه صرفا مربوط به کتاب آشپزی است و آنجاست که اگر یک قاشق نمک دو قاشق ترجمه شود کار به طلاق و طلاق کشی می کشد! در مقدمه کتاب توضیح اش آمده است. در فاصله استراحت میان دو نشست طولانی کتاب مثنوی مولوی را گشودم و از دفتر چهارم شروع به خواندن کردم. دو صفحه خواندم و کتاب را بستم. راستش من دیگر برای تصحیح مثنوی وقت و عمر اضافی ندارم و این اثر هم پر از غلط است. مثنوی با این همه غلط و تحریف مثل ماهی ِ گندیده تهوع آور و بی مصرف است و هیچکس هم آستینی بالا نمی زند این اثر را با نسخ مقابله ای کند و دستی به سرو گوش این شهید بکشد. چند مورد از اشتباهات را در زیر می خوانید. متن صحیح در پرانتز آمده است:

ای ضیاء الحق حُسام الدین تُوی

که گذشت از مه به نورت مثنوی

(این ضیاء الحق حسام الدین توُی

چون گذشت از مَه به نورَت مثنوی)

کان الله بوده ای در ما مضی

تا که کان الله پیش آمد جزا

(کان ِ الّه بوده ای در مامضی

تا به کان اللّه پیش آمد جزا)

گر زیادت می شود زین رو بُوَد

نَز برای بوش و های و هو بُود

(گر زیادت می شود، زین رو بُوَد

نز برای نوش و های و هو بُوَد)

با تو ما چون رز به تابستان خوشیم

حکم داری هین بکش تا می کشیم

(با تو ما چون رَز به تاکستان خوشیم

حکم داری، هین بکَش تا مِی  کشیم)

نور از آن ِ ماه باشد وین ضیا

آن خورشید این فروخوان از نبا

(نور از آن ِ ماه باشد، وین ضیا

آن ِ خورشید این فرآخوان از نبا)

شمس را قرآن ضیا خواند ای پدر

وان قمر را نور خواند این رانگر

(شمس را قرآن ضیا خواند ای پسر

وان قمر را "نور" خواند، این را : "نگر"

شمس چون عالی تر آمد خود ز ماه

پس ضیا از نور افزون دان به جاه

(پس ضیا از نور افزون دان به چاه)

تا که قلب و نقد نیک آید پدید

تا بود از غبن و از حیله بعید

(تا که قلب و نقد، نیک آید به دید

تابُوَد از غُبن و از حیلت، بعید)

آب نیل است و به قبطی خون نمود

قوم موسی را نه خون بد آب بود

(آب ِ نیل است و به قحطی خون ببُرد

قوم ِ موسی را نه خون بَر آب بُرد)

نظرم بود در باره دو صفحه تصحیح مثنوی و نوعی ماساژ ِ متعصبان!





+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت   توسط سیروس شاملو 

برای درک بهتر برخی غزل ها مراجعه به برگردان غزل به زبان دیگر کلید راه گشاست.

گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن

اکنون در آه وصلم بی یار تا به گردن

این بیت را جوانمردانی خالی بند که همیشه قتل شمس حکیم را پشت گوش ِ دراز انداخته اند این طور تصحیح نموده و به خورد توابع مصرفی داده اند:

گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن

اکنون در آب ِ وصلم با یار تا به گردن !

در این صورت نه تنها شمس گور به گور نشده بلکه یک حمام سونای دو نفره هم به غزل اضاف شده است!

و در چنین وضع حساسی است که مترجم (نار) را صرفا (آتش) ترجمه می کند و اصلا معتقد به آتش ِ تذهیب ِ کافران نیست چه رسد به گرفتن این آتش به دامان شمس. و اما ترجمه ی ما فاصله ی جانانه ای میان جعلی و حقیقی بوجود خواهد آورد:

Mi sono seduto tanto tempo sul rogo fino al collo

Ora sono sulle onde delle lacrime senza te,fino al collo

Rogo= همان هیزم تذهیب قرون وسطی است و کباب سوزان ِ کافران


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

when you put a cargo on board a ship

برگردان حاج آقا نيكلسون از اين مصراع است:

چون نهي بر پشت ِ كشتي ،  بار را

در حالي كه "كشتي بار" خودش به معناي "محموله" است و ربطي به كشتي ندارد و در اصل بايد اين گونه خوانده شود:

چون نهي بر پشت ، كشي بار را

when you carry the cargo on your shoulder

...............


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

رنالد نیکلسون- گاف ها

مشکل در برگردان اشعار مولوی توسط نیکلسون بجای خود بماند مشکل عمده در تحقیق آوانس آوانسیان انطباق ترجمه ها با متن فارسی است زیرا در برخی موارد احساس می کنی این متن فارسی همان نسخه ای نیست که نیکلسون اصل قرارداده است  و در مقدمه کتاب به این امر اشاره شده است. مثلا برگردان انگلیسی ِ

From Thee first came this ebb and flow from within me; else, O Glorious One, my sea was still.

گذشته از کم رسایی ِ واژه ی

Sill

بجای (آرام)  برابرنهاد ِ فارسی ِ" اولم این جزر و مد از تو رسید- وَرنَه ساکن بود این بحر، ای مجید" نیست بلکه با ترکیب ِ "زاولم این جزر و  مد از تو رسید" برابر است صفحه 123. یعنی متن انگلیسی از فارسی صحیح تر شده است! پیش نهاد من چنین است:

From The first came arrived on me your emotion

else silent was my ocean .

لازم نیست کتاب را ورق بزنیم تا شواهدی دیگر بیابیم در همان صفحه با یک فاجعه ی ادبی برخورد می کنیم که شوق ورق زدن را در ذهن می خشکاند. نیکلسون وقتی در برگردان فارسی ِ این دو بیت می رسد:

 ابتلا ام می کنی،آه الغیاث

ای ذکور از ابتلاات چون اِناث

تا به کِی این ابتلا؟ یارب مکن

مذهبی ام بخش و ده مذهب مکن

متاسفانه مصراع دوم بیت اول را به مصراع دوم ِ بیت دوم  چسبانده و با این شگرد بعد از پیچیدن نسخه برای زنان ِ جهان هر چند صحبت بر سرضعف زنان نیست بلکه بی جنسی در راه عاشقانه مراد است، از پیام شاعر و نام بردن ِ (مذهب= Religion) نیز چشم می پوشد:

O Thou Whose affliction makes men weak as women, show me the one path, and do not let me follow ten!

گاهی هم رنالد نیکلسون به خودش این زحمت را نداده در درک بهتر برخی واژه های فارسی پرس و جو کند مثل این مورد در صفحه ی 104

بانگ گردش های چرخست این که خلق

می سرایندش به طنبور و به حلق

طنبور و حلق به ساده گی یعنی به ساز و آواز اما نیکلسون حلق را حلقه و احتمالا دایره زنگی دریافته و برگردانی چنین پرداخته است:

123

 

 Derive their melody from rolling spheres

خوش به حالش دست روی زبان فارسی گذاشت، زبانی بی صاحب که بخاطر قرنها اختناق و بگیر و ببند متولیانِ فرهنگی در کام ِمان زنگار بسته است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

به مورد کمیک دیگری از شاهکارهای نیکلسون برخوردیم :

مرد خدا سیر بود بی کباب

که کباب مراد سفره ی رنگین است اما حاج نیکلسون آن را  «  meat » جاسازی نموده و شاعر را در نظر خواننده گان غیر ایرانی شخصی گیاهخوار جلوه داده است !

VIII

The man of God is drunken without wine,
The man of God is full without meat.
The man of God is distraught and bewildered,
The man of God has no food or sleep.
The man of God is a king 'neath darvish-cloak,
The man of God is a treasure in a ruin.
The man of God is not of air and earth,
The man of God is not of fire and water.

http://Rumi.org.uk
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

رونالد نیکلسون در برگردان ِ غزل مشهوری از مولوی:
مسلمانان! چه پیش آمد که من خود را نمی‌دانم
نه مسیحی ام ، کلیمی‌‌ام، نه گبرم نه مسلمانم
 که نشان‌دهنده‌ی جهان بینی کهکشانی(کزموپولیتانیزم) این شاعر آزاده است اشتباهی مرتکب می‌شود که از نظر من نمی‌توان آن را صرفا یک اشتباه ادبی به حساب آورد زیرا در جهان‌بینی شاعر دخل و تصرف شده است:
‏What is to he done, O Moslems? I don’t recognize myself
‏I am either Christian,nor Jew, nor,Gabr,nor Moslem
یعنی:
مسلمانان! چه پیش آمد که من خود را نمی‌دانم
من نیز مسیحی هستم ، نه کلیمی‌‌ام، نه گبرم نه مسلمانم!

 محقق محترم مولوی را با این ترجمه به راه راست هدایت فرمود!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

یک بار برای همیشه بیاییم غزل 1786 دیوان کبیر را درست بخوانیم و باور کنیم هم به سود ماست هم به سود ِ شاعر بلخی. مولوی در دیوان شمس هزاران بار از "یوسف" نام برده است اگر سرسختی به خرج ندهیم و کلاه را قاضی کنیم استفاده افراطی از این نام دلیل خاصی داشته است!
دزدیده! (ای دزدیده شده! ای مفقود! ای یوسف)،
چوون جان می‌روی، زَندَر میان ِ جان ِ من
....
( ای مفقود در فقدان ِ خود جان من نیز چون تو رفته است)...
در خوانش ِ عمومیت یافته و ناصحیح می‌خوانیم:
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
یعنی:
( یواشکی مثل جان در جان من می‌آیی یا به عبارتی مرگ تو به من جان داده است!!)
و معلوم نیست اگر شاعر جان گرفته پس چرا در ادامه غزل می‌گوید "بی پا و سر کردی مرا"!
اما من حرف دیگری داشتم راستش اینجا دیگر برایم مهم نیست غزل را چگونه تحریف می کنید و خون شمس را چگونه می‌شویید:
شباهت ِ گمشدن یوسف و گمشدن و قتل شمس تب‌ریز به انگیزه‌ی حسادت ِ اقوام محکم‌ترین دلیل تکرار ِ نام ِ یوسف در دیوان کبیر است. اقوام یوسف به کینه و حسادت یوسف را به چاه انداحتند و اقوام مولوی (به سرکرده‌گی ِ کرآخاتون وفرزندش) شمس را مفقودالاثر کردند! حالا در تاریخ ِ ساخته‌گی ( و معلوم نیست کدام تاریخ ساخته‌گی نیست!) می‌خوانیم اگر کراخاتون همسر دلبند مولوی نبود چشمه‌های ذوق ِ شاعرانه در شاعر می‌خشکید! پرسشی اینجا مطرح است: شاعر که در هزاران بیت نامی از همسر دلبندش نیاورده و تجلی جاودانه‌ی کرآخاتون را توی کاسه‌ی آینده‌گان ِ متوهم نگذاشته و مجموعه‌ای به نام ِ " کراخانون و چرنگ و چنار " تحویل جماعت مجنونی نداده چرا باید چشمه‌های ذوق‌اش مثل فیلم هندی بدست کرآخاتون جوشیده باشد! اتفاقا موضوع بعکس است. نظر مولوی را در مورد اقربا و نزدیکان بشنویم:
روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود گه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا!
ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست با هر کی جفت گردی آنت کند جدا
هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست، هیهات
جان ِ کلام در رباعی روشنی از شاعر به بی‌حاصل بودن ِ نصایح شاعربه همسرش اشاره دارد و این که حرف توی گوش ِ برخی از مخاطبان نزدیک که شیفته‌ی قدرت و طلا جواهر هستند فرو نمی‌رود.
آمد به برم چون بَر ِ من زر پنداشت
چون دید که زر نیست، وفا را بگذاشت
از حلقه‌ی گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است ، گوش می‌باید داشت!؟
در این مورد می‌توان مولوی را بیشتر از دیگر شاعران ایران اهل واقعیت و حقیقت دانست درحالی که برخی ادیبان ما هرچند ادعای مدرنیزم و تجدد می‌کردند اما رفتار ِ فراواقعی ِ آنها به گسترش ِ توهم ِ توده ها ، یاری رسانده است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


مقابل به مِثل

 

سوختم

خاکسترم

بر تخته‌چوب ِ سه روز بی‌خبری

زیر نور مرده‌شوی ِ تلفن ِ همراه

جشنواره‌ای که در آن لوده‌گان ِ کاه‌تپان بسیارند.

تا ز کرانه آمدی

گِل ِ موها را شستی

همه‌ی نواهایت را ساز کردی

دیگر

بر شاسی‌های پیانو گریه مکن

فاصله‌ی پنجم را بگیر

هیچکس به هیچکس نزدیک نیست.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

 

 

 

 لهیب ِ حقیقت بر آتش ِ غزل 

 

رباعيات خيام در حقیقت نقد و بررسی محتوایی ِ اندیشه‌ی مذهبی و تلقی از جهان هستی بطور کلی از دیدگاهی انسان خدایی  است. این نوشتار هم مؤید همسویی ما با این شاعر ایرانی نیست بلکه صرفا گزارشی از روش کار او را به استحضار اهل عبادات می‌رسانیم و بس و الهی خیام ِ کافر به جهندم برود که این حرفها را زده است!‌

 در مقال پیشین یادآور شدیم چگونه خیام مبحث ِ رحمت و حق را  از هم زیرکانه جدا کرد. بحثی که از دیدگاهی قرآنی هم منطقی به نظر می‌رسید:

 

الدُنیا سجْن ُ المُومِن ِ وَ جَنَّتُه الکافِر ِ

 

این جهان زندان مومن و بهشت ِ کافراست

وقتی این دنیا بهشت برای کافر است برای چه باید به رحمت خدا در این جهان دل بست؟ این رحمت بر اساس قرآن نیز در این دنیا بر مؤمن واجب نیست. شاید حرف نیکلسون صحیح باشد که عقاید همه‌ی فرق اسلامی بر قرآن مبتنی است اما این حرف به معنای آن نیست که همه‌ی فرق بر طبق اندیشه‌های قرآنی گام برمیدارند. این سوءتفاهم باعث شده اکثر مصححان و استخراج کنندگان نسخ  کهن، رنسانس اسلامی را پشت گوش اندازند و اصلا به روی خود نیاورند که اخوان الصفایی وجود داشته است و انسان قرار است روزی سرنوشت خودش را در این دنیا به دست بگیرد و امر ِ لاجرم  و آسمانی را انکار کرده و در تکاپوی درونی به مقامی برسد که سجده‌گاه ِ فرشته گان شود.

بی جهت  دان عالم ِ امر ای صنم

بی جهت تر باشد امر ِ لاجرم

اندیشمندانی چون خیام و مولوی معتقد بودند سرشت الهی در انسان است و این سرشت باید رؤیت‌پذیر شود و تجلّی یابد. آنان موضوع ِ روح را بیرون از انسان  انکار می‌کردند و جلوگیری از گسترش اندیشه‌ی آنان وحشت از آن بود که در ادامه ، انکار خدا به منزله‌ی خالق نیز مطرح شود.

 

می‌گفت در بیابان ، رند ِ دهن دریده

صوفی خدا ندارد! او نیست آفریده !  (مولوی)

 

از نظر مولوی و خیام ، راهبی چون شمس .. (بایزید و حلاج) " اختیار" معنای دیگر ِ " عشق " است و جبر و چوبخط محدودیت تفکر انسانی است به همین دلیل کوچک این شاعران ضد نظام جباریت و آنارشیست هستند و نظامی و بنیادی و فتوایی  به غیر بنیادهای عاشقانه نمی‌شناسند حال در کنار این اجبار، عقل معاش، سیاست، تدبیر و مصلحت،  بازارگانی و نفس ِ گندیده‌ی مال‌خود کُن ، چرتکه و ماشین حساب ِ سامسونگ  ِ مرسوم را جای دهید:

عشق بر دل می نهد بنیاد را

--

 ای برادر تا توانی عشق ورز

مذهب ّ ما گیر  و این فتوای ِ ما

محکومیت مولانا بخاطر این همانی ِ وحی در پیامبران و انسان‌های عادی و درافتادن با اهل نبوّت است و عجیب است این شاعر در آتش تفتیش عقاید کباب نشده است و صرفا آثارش از پس قرون به دست مولاناشناسان ِ مولوی نشناس با تفاسیر من‌درآوردی به آتش کشیده شده است! وین لهیب حقیقت بر آتش غزل است.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


 

کالبدشکافی ِ غزل 1371

 

بیت سوم این غزل سیزده بیتی چنین است:

ای پادشاه ِ صادقان، چون من منافق دیده‌ای؟

با زندگانت زنده‌ام، با مردگانت مرده‌ام

با دلبران و گلرُخان چون گلبنان بشکفته‌ام

با منکران ِ دِی صفت همچون خزان افسرده‌ام

اما منافقت ِ شاعر در چیست؟ او که مثل عموم مردم با زندگان زنده است و با مرد گان مرده‌است. او که با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته و با منکران ِ زمستانی همچو خزان افسرده است و آیا منافق از منکران افسرده می‌شود؟ منافق بودن مولوی صرفا زمانی مستدل جلوه می‌کند که ابیات فوق را بدین شکل اصلاح کنیم:

ای پادشاه ِ صادقان، چون من منافق دیده‌ای؟

با زندگانت مرده‌ام ، با مردگانت زنده‌ام

با دلبران و گلرخان همچون خزان افسرده‌ام

با منکران ِ دِی صفت چون گلبنان بشکفته‌ام !

تصحیح غزل به همینجا خاتمه نمی‌یابد بلکه در بخش‌های فوقانی و زیرین غزل نیز تاثیر می‌کند.

بیت دوم این غزل:

مستم ز خَمر ِ " مِن لَدُن " رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

اینجا هم پرسش ِ ما از خواننده و نه متعصبی که بیمارگونه ( مرادمریدی ) به اصالت ابیات ایمان دارد، ادامه می‌یابد. منافقت ِ شاعر در چیست؟ او که مثل عموم مردم ِ با ایمان  از خَمر ِ اشراق ِ الاهی مست است پس چه لزومی دارد به شخص ثالث امر کند برود سخن چینی کند و موضوع را به اطلاع محتسب برساند؟ مگر شاعر کاری خلاف شرع انجام داده است؟  اینجاست که تفاوت ِ " مِن لدُن " به کسره‌ی میم با " مَن  لدُن" به فتحه‌ی میم مشخص می‌شود:

مست است ز ِ خَمر ِ مَِن  " لَدُن " ! رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

یعنی از خَمر ِ من  "لَدون" هم مست است پس برو خبر را به گوش ِ مامور ِ شرعیات برسان که برای هردوی شما مزه فراهم است (چاشنی - شعر و غزل نیز هست). فقط به مدد ِ این نوع تصحیح می توانیم پای محتسب را وسط  ِ غزل بکشیم و شک نداریم دست‌اندازی به غزل 1371 کار ِ مولاناپژوهانی است که در طول تاریخ  دلسوزانه سعی در پالایش ِ آثار جلال بلخی از سخنان کفرآمیز داشته‌اند! از مولاناناشناسان ِ معاصر بگذریم که حتا نتوانسته‌اند درک کنند شاعر است که در صید و دام ِ عشق شمس گرفتار است بلکه تصور کرده‌اند شاعر در صید و شکار ِ شمس  همت کرده در غیر این صورت مقطع ِ صحیح و منطقی زیرین را:

خامش که بلبل باز را گفتا:  "چه خامش کرده‌ای؟"

گفتا:  "خموشی را مبین در صید ِ شه صد مُرده‌ام"

به چنین شکلی عرضه کرده‌اند:

خامش که بلبل باز را گفتا:  "چه خامش کرده‌ای؟"

گفتا:  "خموشی را مبین در صید ِ شه صد مَرده‌ام"

 برای پی بردن به این اختلاف کافی است بیت پیش را در نظر گرفته باشیم:

گر گویدم: "بیگاه شد، رو رو که وقت ِ راه شد"

گوید که: "این با زنده گو. من جان به حق بسپرده‌ام"

( اگر بگویم من : قضا شد برو که وقت طریقت و عبادت است او می گوید این حرفها را با آدم زنده بگو چون من در عشق حق مرده‌ام) مگر این که بیت پیش از مقطع از زبان شمس و بیت مقطع از زبان مولوی باشد. تنها در این صورت است که تصحیح پیشین یعنی:

خامش که بلبل باز را گفتا:  "چه خامش کرده‌ای؟"

گفتا:  "خموشی را مبین در صید ِ شه صد مَرده‌ام"

صحیح به نظر می‌رسد. خاموش باش شاعر که بلبل به باز ِ شاه ِ صادقان گفت چرا خاموشی و باز پاسخ‌اش داد خاموشی را نبین در خدمت به شاه و شکار برای او صد مَرده حلاجم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


بحث ِ " حق "  و  " رحمت "

 

از محتسبی که چشم بسته قلم  ِ شوم‌اش را زیر هر کتابت ِ منکران ِ رحمت آسمانی می‌کشد بر اساس ِ هر حذفی دوزارو ده شاهی ، توقع داشتم دوبیتی ِ خیامی را قلم بطلان بکشد هرچند همین قلم بطلان کشیدن‌ها به حق است که چون باد ِ بنیان کنی خود ِ محتسب را خواهد برد و حضور او و قدرت اوست که دلیل محکم ِ انکار رحمت است!  

اما از صادق هدایت ِ ظاهرا کافر بعید بود صرفا به دلیل عدم درک ، دوبیتی زیر را از خیام نداند:

ای سوخته‌ی سوخته‌ی سوختنی

ای آتش دوزخ از تو افروختنی

تا کِی گویی که برحقم رحمت کن

حق را تو کجا به رحمت آمیختنی؟

 

خیام در این دو بیت انسانی را مخاطب قرار داده است که خود را برحق دانسته و در عبادت خویش منتظر رحمت آسمانی است. به او می‌گوید:

 

ای کسی که سوخته‌ای و خودت به سوختبار و ذغال و هیزم تبدیل شده‌ای

ای انسانی که آتش جهنم از تو افروخته می‌شود

تا کِی دست به آسمان می‌بری و بر حق ِ خود طالب رحمتی؟

چرا حق را به رحمت وصل کرده‌ای؟

 

انسانی که حق دارد رحمتی بر او واجب نیست! در دوزخ تنها طالبان حق می‌سوزند و  نجات یافته‌گان (کافران واقعی) سُرو مُر و گُنده با دماغی چاق در خیابان سوت بلبلی می‌زنند!




+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

آقا جان!

جلال الدین بلخی در بخش پایانی  غزل ِ صدو چهل و چهارااز دیوان شمس،  به ئیدروژن سوزی ِ ستاره ی کوتوله  ( سُها = soha ) اشاره می کند.

غاشیه تبریز را برداشته جای ِ سُها

یعنی قیامت بجای ستاره سوزان ِ سُها ، تبریز را انتخاب کرده که جای منکران  است.


http://www.haftaseman.ir/webdb/article.asp?id=1282


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت   توسط سیروس شاملو 

ببب

  تصحیح ِ بخشی از غزل بیست و دوم  دیوان شمس:

 

اشكسته گان‌ را جانَ ها ، بسته­است‌ بَر امّيدِ تو 

کز دانش‌ ِ بی‌ حد  ِتو، پيدا شود فرهنگ‌ها

تا قهر را بر هَم‌ زند آن‌ لطف‌ ِ اندر لطف‌ ِ تو  

تا صلح‌ گيرد هر طرف‌ ، تا مَحو گردد جنگ‌ها

تا جُستنی نوعی‌ دگر، ره‌ رفتنی طرزی‌ دگر

پيدا شود در هر جِگر1، در سلسله‌، آهنگ‌ها

از دعوت ‌و جذب‌ ِ خوش ِ آن‌ شمس‌ ِ تب­ريزان شود

هر ذره‌ انگيزنده‌ای‌ ، هر مور ْ شد سرهنگ‌ها2


1 - جگر به معنای شهامت است. شفیعی­ کدکنی در گزیره­ ی غزلیات شمس (کبد) معنا کرده­ است!

2 - در استخراج پیشین (موی ْ چون‌ سرهنگ‌ها) آمده بود و معنی ِ روشنی از آن به دست نمی رسد. اگر هر ذره انگیزنده شود هر موری هر چند ضعیف است می‌تواند سرآهنگ باشد. وقتی هیچ قلدری سر صف نباشد هر طرف صلح می‌گیرد و جنگ‌ها محو خواهد شد.


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت   توسط سیروس شاملو 

یک ترجمه ی جانانه

Finalmene con l’aiuto di Luti shamlu abbiamo tradotto una poesia di Rumi e abbiamo scoperto che il poeta non parla sul funzionamento del flauto anzi parla sul sistema respiratorio che produce il canto e la poesia derivata dalla sensibilità interiore.

 

عاقبت به همیاری ِ لوتی شاملو توانستیم بخشی از اشعار مولوی را ترجمه کنیم.

دریافتیم که شاعر از  ارتعاش نی و فلوت سخن نمی گوید بلکه در مورد سیستم تنفسی حرف می زند سیستمی که آواها و نواهای شاعرانه را توسط  احساس آتشین پژواک می دهد.

 

 

آتش است این بانک نای و نیست باد

هر که این آتس ندارد نیست باد

 

È il sospiro ardente che fa vibrare  la trachea

non è soltanto l’aria

colui che non ha una fiamma interiore

sarà morto!


برگردان از ایتالیایی به فارسی :

آه  ِ آتشین است که نای ِ سینه را به نوا می اندازد

باد ِ هوا نیست!

کسی که این آه آتشین را در سینه ندارد

مرده ای بیش نیست.






+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 نیم نگاهی به انتهای غزل دوم دیوان شمس اثر مولوی به ما کمک کرده است دریابیم این شاعر  چگونه از پس ِ قرون اوضاع باسمه ای ِ فرهنگ ِ معاصر و احمقانه و سطحی بودن و در عمق شعرها زندگی نکردن ِ مشتی جماعت ِ مدعی ِ هنر و ظرافت را حدس زده است. همین مرده گان ِ به ظاهر زنده که به هر ریتم ِ شعری سر تکان می دهند و در خلسه ی کشمشی فرو می روند. اما فرسنگ ها از مفهوم شاعرانه نشادر خورده در گریزند. اما خوب می توانند برای جمعی متوهم تر از خویش اطفار ِ جانسوز سر دهند.

مولوی در گوشه ی صحنه  در حال خوانش غزل دوم  ِ خود با صدای بلند است. در سمت دیگر صحنه جماعتی با ریتم و ضربان شعر او در رقص و پرتاب اند. مدعی و لاشعر سر می رسد و شاعر را نکوهش می کند که:

پدر جان چرا انقدر حجیم سروده ای این همه شعر به چه دردی می خورد؟ پُرگویی کرده ای .

مولوی در پاسخ به این بیت بسنده می کند - گر شعرها گفتیم پُر فربه شود دریا ز دُر

بعد شاعر در ادامه پاسخ به گروه رقصنده ی جفتک انداز اشاره می کند و می گوید:

از ذوق ِ شعر آخر، شتر خوش می کند پرتاب ها!

خوش به حال ِ شاعر که رقص های موریس بژار را روی غزلها ملاحظه نفرمود و گرنه قبل از وفاتش حتما هآراکیری می فرمود!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

گزارش یک سرقت ادبی

کتاب هنر ایمایی ارسطوره و تاریخ تالیف سیروس شاملو در سال  1380  توسط انتشارات نگاه در تهران به چاپ رسید و پیش از آن تاریخ هیچ کتاب و مرجعی به مباحث این کتاب نپرداخته بود اما با کمال تعجب شش سال بعد یعنی در سال 1386 سازمانی به نام مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها ( سمت) با همکاری دبیرخانه‌ی جشنواره بین‌المللی تئاتر دانشگاهی ایران کتابی از ریچارد شکنر ترجمه‌ی مهدی نصراالله‌زاده  به چاپ رساندند که کلیه مطالب کتاب هنر ایمایی چون رفتارشناسی انواع و نگرش نمایشی به پیش تاریخ در آن با کلیه واژگان تازه بدون کسب اجازه  انعکاس یافته بود! جالب آن که موسسه‌ی انتشاراتی راتلج و مولف آمریکایی کتاب بارها به این موضوع مجازی اشارت داده است که مطالب کتاب ریچارد شکنر " نظریه اجرا" جز دو مورد یادداشتهایی است که ایشان بین سالهای 1966 – 1976 نوشته است !!  یعنی چهارسال پیش از انتشار کتاب هنر ایمایی و سالها بعد از مرگ زکریا رازی در ایران این آمریکایی  الکل را کشف کرده است! با این ترفند کودکانه مولف کتاب نظریه اجرا می‌توانست مدعی کشف نیروی برق هم باشد کافی بود کشف‌اش را به قبل از تولد ادیسون مربوط کند! سرقت فرهنگی از ایده‌ها و بطور کلی اندیشه‌هایی که در شرق پدیدار می‌شود کار تازه‌ای نیست و سازمان‌های مشکوک وابسته به خارج  که بعد از انقلاب مثل قارچ سبز شدند جهت خوش خدمتی فلاحتی و سنت خودحراجی به این سرقت‌ها دامن می زنند.

از این که محققان خارجی چون آقای ریچارد شکنر مطالب این کتاب را در کتاب " نظریه اجرا"ی خود بدون ذکر منبع منعکس نمودند سپاسگزارم  هرچند بد نبود به پاس حرمت قلم و  پرستیژ تحقیقی با منابع را هرچند جهان سومی بود ذکر می‌فرمودند تا باعث انبساط خاطر بومیان و سیاه پوستان ِ محقق شوند!

از  آمریکاییانی که هزاران بمب روی سر مردم جهان می ریزند توقع ندارم به این اثر هنری رحم کنند اما از عقده های خودحراجی بومی که زاییده ی استثمار ممتد در جامعه ی ایران است عمیقا باید تاسف خورد.
 
 
 این مطلب را انعکاس دهید!
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

مصححان غزلهای دیوان شمس متخصص حذف لکه های شراب از آثار ادبی فارسی  بودند و احتمالا هستند. به این نمونه دقت کنید:

ای جان ِ بهار و دِی، وی حاتم ِ نقل و نی ِ

پر کن ز شکرخان ، مِی ، بوبکر ِ ربابی را

این بیت به صورت زیر تذهیب اخلاقی شده است:

ای جان ِ بهار و دِی، وی حاتم ِ نقل و می ِ

پر کن ز شکر   چون نِی ، بوبکر ِ ربابی را

یعنی بوبکر ربابی بیچاره و احتمالا خواننده  را بجای شراب از نی شکر پُرش کردند!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

حلالی یا حرامی ؟

كم كم دارم به این نتیجه می­رسم کسانی که معتقدند نسخه فروزانفر صحیح ترین نسخه از دیوان کبیر است شعورشان را بکلی از دست داده­اند و فکر نمی کنم حالا حالا ها خدا آنها را شفا بدهد. اهل تذهیب و مخالفان شراب و بی خویشی چنان بلایی بر سر غزلهای مولانای بیچاره آورده اند که مخ آدم سوت بلبلی می زند! به بخشی از غزل 66 دیوان کبیر استخراج بدیع­الزمان فروزانفر و اعقاب و دارودسته­ی تيغ­كش و معاصران اهل زهد دقت کنید و بعد آن را با نسخه استخراجی ما مقایسه بفرمایید تا شما هم سوت بلبلی بزنید:

 غزل 66 دیوان کبیر استخراج فروزانفر

 ز خون ِ ما قصاصت را بجو ، این دَم  خَلاصت را

مَهِل ساقی  ِ خاصت را ، برای خاص و عامی را

بکَش  جام جلالی را ، فدا کن نفس وِ مایی را

مكن سُخره حَلالی را ، مخوان "باده" ، حرامی را

غلط کردار  ِ نادانی ، همه  نامی­ست یا نانی

تورا چون پخته شد جامی ، بگیر ای پخته ، خامی را

 

 تصحيح سیروس شاملو بر اساس نسخه فخرالمولوي

 ز خون ِ ما قصاصت را مجو ، این دَم  خَلاصت را

مَهِل ساقی  ِ خاصت را ، برای خاص و عامی را

بکَش  جام جلالی را ، فدا کن نفس وِ مایی را

مكن سُخره حَلالی را ، بخوان "باده" ، حرامی را

غلط کردو ز ِ  نادانی ، پی ِ  نامی­ست یا نانی

تورا چون پخته شد جامی ، بگیر ای پخته ، خامی را

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

بی تردید دنیای معاصر در کاربرد ِ سیستم حافظه ی الکترونیک  به نتایج شگفت انگیزی دست خواهد یافت نتایجی که همواره مطلوب نیست اما در بخش مثبت اندیش اتفاقات جالبی رخ نموده است. مثلا در روش تحقیق ِ ادبی ، انقلابی  نوین رخسارمی گشاید انقلابی که کلیه نسخ خطی موجود را بازخوانی و بازنویسی و استخراج خواهد کرد. یک مثال کوچک و دم دست. سابقا برای دانستن ِ اهمیت یک واژه (مطلب) در متن خاصی کتاب ها را ورق می زدند و در حاشیه یادداشت می کردند و بعد بعد از صرف ماه ها و سال ها طبیعتا یادداشت ها را گم می کردند! امروز  در زمانی کوتاه تر از دو ثانیه می توان دریافت مولانا در دیوان کبیر تنها یک بار از قوم مغول و ۲۶۱۴ بار از عشق  نام برده است

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

   نوعی از مصادره

گالیله نخستین کسی نبود که چهار قمر گردان به دور سیاره ژوژیتر( زئوس) را کشف کرد.  خطایش این بود که زبان فارسی نمی دانست و نمی دانست هزاران سال پیش از او  این سیاره در زبان شرقی (مشتری)  خوانده شده است و مشتری  وجه مشترک این اقمار بوده است. خجالت هم چیز نیکویی است:

مه برای مشتری بر تخت دل ، بر تخت دل           صد هزاران جان ِ حیران گِرد ِ تختش دنگ دنگ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

 مولوی و نجوم

تردیدی نیست - مولوی در دیوان شمس ( و صرفا در دیوان شمس و نه آثاری که توی کاسه اش گذاشته اند  مثل فی مافیه) اندیشه  و فلسفه ی نجومی رصدخانه ی مراغه و نظریه ی جفت طوسی ِ خواجه نصیر را بازتاب داده است. به غزلی توجه کنید که در آن عناصر شناور منظومه شمسی درست در شرایطی به اطلاع عموم می رسد که هنوز جمعی خوابنما شده معتقدند زمین گرد نیست:

مَخُسب ای یار  ِ مهمان­دار امشب

که تو روحی و ما بیمار، امشب

برون کن خواب را از چشم  ِ اسرار

که تا پیدا شود اسرار ، امشب

اگر تو مشترییی گِرد ِ مَه گَرد

بگِرد  ِ گنبَد ِ دوّار ، امشب

شکار نَسر طایر کن به گردون

چو جان ِ جعفری ِ طیّار ، امشب

تو را دادند صیقل تا زدایی

ز هجران ازرَق ِ زنگار ، امشب

بحمدالله که خلقان جمله خفتند

و من بر خلقت و پرگار امشب

زهی  کر و فر و اقبال بیدار

که حق بی دار و ما بیدار ، امشب

اگر چشمم بخسبد تا سحرگه

ز چشم خود شوم بیزار ، امشب

اگر بازار خالی شد تو بنگر

به راه کهکشان ، بازار ، امشب

شب ِ ما روز  ِ آن استارگان ست!

که درتابید در دیدار ، امشب

اسد بر ثور برتازد به جمله

عطارد برنَهد دستار ، امشب

زحل پنهان بکارد تخم فتنه

بریزد مشتری دینار ، امشب

خمش کردم زبان بستم ولیکن

منم گویای ِ بی­گفتار ،  امشب

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


لا  به معنای "هیچ". نمونه ­ها:

چون هر کسی درخورد ِ خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

معنی: چون هرکسی به اندازه ارزش خودش دست به انتخاب می­زند ما هم  حیف­مان آمد خودمان را  برای هیچ و پوچ به کشتن بدهیم!

ای تو دوا و چاره ام! نور  ِ دل ِ صدپاره­ ام                               

اندر دل بیچاره ­ام ، چون غیر ِ تو شد لا ، بیا

وَ لا= به فتحه­ی "واو" در صورتی که میان "واو" و "لا" فاصله باشد به معنای        ( و نه چیزی غیر از آن) نمونه:

چون سمندر در میان آتشش باشد مقام

هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و  وَ  لا

منگر رنج و بلا را،   بنگر عشق و  وَ  لا را

منگر جور و جفا را، بنگر صد نگران را

گفتا که بسوزم اَر بیایم

کان سو همه عشق  بُد  وَ  لا بود

وِلا= بی­ فاصله و مجاور نویسی شده با کسره­ ی "واو" به معنای (ولایت) است نمونه:

گه خاک در لباس گیا رفت از هوس

گه آب خود هوا شد از بهر این وِلا




+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 تحریر ِسکون­ها:

  نشانه­ی سکون معمولا روی حرف تحریر می­شود اما گاهی باید برای جلوگیری از خطای دید ِ خواننده در ­فاصله تحریر شود. زمانی که این نوع  ِصحیح  ِ خواندن غزلها باب شد بعد از صد سال میتوانیم آهسته آهسته اعراب را حذف کنیم. برای مثال:

عشق  ْ  بنده‌می­کند­­ آزاد را

بجای ِ 

عشقْ بنده‌  می­کند آزاد را

و

نار  ْ  می­جوید چوعاشق  ْ  یار را

بجای ِ

نارْ می­جوید چو عاشقْ یار را

 زیرا در تحریر قدیم احتمال ِ ( ناز) دیدن ِ  ( نارْ )  کم نیست. که دومی همان علامت سکون روی (ر) است نه نقطه ی ِ (ز).

 تحریر (   تورا  و  ترا   )  هر دو صحیح است  و استفاده از آن بسته­گی دارد به شرایط  ترکیب . مثلا اگر ( ترا) با (مرا) هم قافیه شده باشد جدا نویسی  ِ ( ترا) صحیح نیست

 شراب داد خدا مر مرا ، ترا سرکا

چو قسمت­است ، چه جنگ­است مر مرا و ترا

 به تدریج نکات کلیدی را برای خواننده ی کنجکاو و نه علامه گان  ِ لاکتاب  ِ دهر ارسال خواهم کرد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 پای ِ پرچین

  

چو نهادم سر مستی، چه کشم بار کَهی را ؟

چو مرا گرگ شبان شد، چه کشم ناز شبان را ؟

 خوشبختانه خر و برده­ ی مست  بار ِ کاه را به مقصد نمی­رساند دست کم نصفش را  به راه میریزد! شاعری که وجدان بیدار ِ خلقی کور و کر و فرمانبردار است، گرگی­ صفت ِ شبان را  به بز نمی­گیرد و او را چون چارپایان  یارای مجیزگویی و لیسک کشیدن به هر چه نه بدتر ِ شبانان نیست!

 تو زمین خورنده بین ، بِخورد دانه پرورد

عجب این گرگ ِ گُرسَنه رمه را چوون شبان شود!

 خاک را ببین! درست است که می­خورد اما در پناه خود  دانه را رشد می­دهد و فایده می­رساند.   عجب است که یک گرگ ِ گرسنه چوپانی ِ میلیونها گوسفند را بعهده بگیرد کسی که صرفا می­دَرد و نمی­پرورد؟  چه کسی به مولوی پاسخ­گوست؟ 

همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان

چه کند دزد ِ عاشقان چو خدا پاسبان شود!

 شبانی ِ گرگان پیش از این که عجیب جلوه کند سندی است در شاخ­دار بودن ِ گوسفندان! اگر گوسفندان عقل سالمی در کله پاچه و بناگوش داشتند دزد را به پاسبانی نمی­ گماشتند و نصیحت شاعر را بگوش می­ گرفتند که گفت:

 گر طفل­ شیری پنجه زد بر روی ِ مادر ناگهان

تو دشمن خود نیستی؟ بر وی منه تو پنجه را

 همین گوسفندان هستند که تنور دیکتاتورها را باد می­زنند و ناخن بچه شیران را رشد می­دهند تا هنگام دریده شدن فقط توی تاکسی نُچ نُچ و تعجب کنند!       صبوری و عشق با چنین رمه­ ای  محال به نظر می ­رسد!

 گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان؟

بر بَرِه گرگ را چه شبان می کنی، مکن!

 

         

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 غزل ِ یافت شده از مولانا 

 

غزلی گم شده از مولانا جلال ­الدین بلخی در نسخ خطی یافت شده و با صدای سیروس شاملو تقدیم می­شود.

غزل ِ یافت شده صرفا در نسخه خطی ِ  یوسف‌زاهر منعکس شده است. این غزل شاید درحضور شمس تب­ریز سروده شده و مولانا فرزندش سلطان ولد را  نکوهش می‌کند که در حیرت از شمس تب­ریز به مشورت و توطئه نپردازد!

این غزل به روشنی ادعای پوچ ِ صوفی و اهل دیانت و طریقت بودن ِ شاعر پارسی گوی را انکار می­کند و بهترین سند ِ دفع  ِ مدعیان  ِ فناتیک  و نبش ِ قبری مولاناست:

 

نی ­ام از اهل ِ سجاده، به لطف ِ خوردن ِ باده

که تا گرُدَم  ز ِ غم شادان کنم آبادویران را

بگردان باده ای ساقی، ز ِ خم ِ صاف ِ رواقی

به شادی بُگذران باقی، ز دور ِ باده، دوران را

چرا باده ننوشد جان، در این قصر و در این ایوان

چو در مستی همی بیند دو چشمش روی جانان را؟

ز درد ِ سوز ِ مشتاقی ، سر ِ آن دارم ای ساقی

که در عالم زنم آتش ، بسوزم کفر و ایمان را

منم مجنون ِ آشفته، در این دریا فرورفته

مرا چون دُرد درمان شد، چه خواهم کرد درمان را؟

 

             غزل یافت شده/صدای سیروس شاملو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 افراط در کاربرد ِ کسره ­ی ِ یلخی

پارسی ­زبانان از جمله اقوامی هستند که بیش از مردم دیگر کشورها در تلاش خسته­ گی ناپذیری برای نابودی آثار ادبی سرزمین خود از کسره ­ی ِ یلخی استفاده می­کنند!  من نمونه ­اش را در زبانهای دیگر به ندرت یافته­ ام.

پارسی­ گوی بکلی فراموش کرده­ است  با استفاده غلط و نامربوط از این کسره­ ی اضافه­ ی نامربوط ممکن است نه تنها در درک و معنا دست­ انداز ایجاد کند بلکه گاهی معنا را به عکس خویش تبدیل می­کند. یکی از اجبارهای استفاده ناصحیح از کسره یلخی همآهنگی و همضربی با نوعی موسیقی است که ما اصطلاحا آن را موسیقی سنتی یا (ساز­من­ضربی) می­نامیم. خواننده مجبور است برای رعایت ریتم چند نخاله مثل ِ (ای، ای داد، جانمی، او، وو، یا،..) و دست آخر کسره یلخی به شعر ِ بی­ صاحبی که پیام­ آن هم مهم نیست سنجاق کند تا از ضرب نیفتد! در آثاری از آوازخوانان فارسی این روبه قبله کردن ِ شعر بیشتر به گوش می­خورد. به این نمونه­ دقت کنید که آقای دکتر نائینی در سخنرانی­ ِ معوج ­اش از قول مولانا آورده است:

 ما کجا بودیم کان ایّام ِ دین (کسره  یلخی زیر ِ میم)

عقل می­کاوید اندر آب و کین

چون همی ­کرد از عدم گردون پدید

وین بساط  ِ خاک را می­ گسترید

ز اختران افروخت او مصباح­ ها (چراغ ها)

وز تبایع (با تا = فروش و بیع کردن) (طبایع= عناصر) فقل یا وفتاح ­ها

ای بسا بنیادها پنهان و فاش

کرد مُضمَر اندرین چرخ و فراش (مضمر= پنهان)

 اگر معتقدیم مولانا علم ِ اختری و کهکشان­ شناسیک را از چشم ِ سِِّر و راز دیده است پس بهتر است از همان کسره ­ی ِ یلخی استفاده کنیم که در معنی تقویم ِ دینی قبل از ما وجود داشته و خود ِ عقل این باور را در آب و کینه می­ کاویده است! حالا چرا (آب و کین) و این دو چه سنخیتی با هم دارند  و چرا نه (تاب­ وکین) که هر دو واژه جنگ ­وجدال معنی می ­دهند؟  این بماند برای بعد.

اما اگر معتقدیم مولانا علم اختری و کهکشان­ شناسیک را از چشم ِ سَر و شعور مادی دیده است یعنی اگر معتقدیم مولانا دانش زمان خود چون پیش­رفت علوم ِ ستاره­ شناسی را مطالعه می­کرده و نسخ  ِ استخراجی  ِ رصدخانه­ ی مراغه  و بحث ِ جفت طوسی مربوط به خواجه نصیر را مد نظر داشته است و باصطلاح ِ ممنوعه و قابل پیگرد در قرون وسطی (شمس­ الدینی) می­کرده بر اساس اندیشه­ ی این شاعر:

 مخسب ای یار  ِ مهمان­ دار امشب    

که تو روحی و ما بیمار، امشب

برون کُن خواب را از چشم  ِ اسرار 

که تا پیدا شود اسرار ، امشب

اگر تو مشترییی گِرد ِ مَه گَرد         

نه گِرد ِِ گنبد ِ دوّار ، امشب

 ( ادعای این که مشتری از اقمار زمین نیست ادعایی خطرناک بوده و همین ادعا می­توانسته مولوی را روی هیزم قرون وسطی کباب کند بلایی که بعدها بر سر ِ جوردآنوبرونو و جیرونامو ساوونارولا آمد)

 شکار نسر ِ طایر کُن به گردون       

چو جان ِ جعفری ِ طیار ، امشب

تو را دادند صیقل تا زدایی             

ز هجران ازرق ِ زنگار ، امشب

بحمدالله که خلقان جمله خفتند        

و من بر خلقت و پرگار امشب

زهی کر و فر و اقبال بیدار             

که حق بی ­دار و ما بیدار ، امشب (به اختلاف ِ "بی ­دار" و "بیدار" دقت کنید)

اگر چشمم بخسبد تا سحرگه           

ز چشم خود شوم بیزار ، امشب

اگر بازار خالی شد تو بنگر            

به راه ِ کهکشان ، بازار ، امشب

شب ِ ما روز  ِ آن استارگان­ست      

که درتابید در دیدار ، امشب

اَسد بر ثور برتازد به جمله            

عطارد  وَرنَهَد دستار ، امشب

زُحل پنهان بکارد تخم ِ فتنه            

بریزد مشتری دینار ، امشب

خمش کردم زبان بستم ولیکن         

منم گویای ِ بی­گفتار ،  امشب

   باید در حذف کسره ­ی ِیلخی اقدام کنیم چه به این معنی نوعی از دین است که عقل را به کاویدن وجستجوی کشمکش (تاب و کین) واداشته (صرفا به جهان ِ جان نگریسته است) و در ادامه، بنیادهای روشن و تاریک را در هستی پنهان نگهداشته است و مدعی پدید آمدن گردون  از عدم  بوده و بسیاری از بنیادهای عینی و ذهنی (پنهان و فاش) را تحلیل و تفسیری صرفا  دنیوی و مادی (چرخ و فراشی) کرده و زمین را مسطح و مفروش فرض کرده است (بساط ِ خاک رامی­گسترید).

تو مُردی و نظرت ( در جهان ِ جان­نگری­ست)

چو باز زنده ­شوی زین سپس بتانی زیست!

یكی از شواهد مكتوب، كتاب "اعلاق‌النفیسه" نوشته ابن‌رسته اصفهانی (قرن سوم هجری/ نهم میلادی) است كه تنها یك جلد از هفت جلد آن باقی مانده است. ابن‌رسته، هفتصد سال پیش از كوپرنیك مجموعه‌ای از نظریه‌های دانشمندان ایرانی را گرد آورده كه برخی از آنان قائل بر یك یا دو حركت وضعی و انتقالی زمین بوده‌اند.

کوپرنیک در کتاب ِ تحقیقی ِ خود "درباره گردش افلاك آسمانی" اعتراف می­کند تحت تأثیر افكار "ابن شاطر و نحقیقان مکتب مراغه" به این مهم دست یافته است.

 زمانی که مولوی 46 سال داشته  عجیب است اگر این نابغ ی عصر آثار نجومی خواجه نصیر طوسی بخصوص کتاب زیج ایلخانی را نخوانده باشد هرچند بسیاری از محققان مولوی آرزو می  کنند این کار را نکرده باشد!

خواجه نصیر در سال 638 رصدخانه بزرگی در مراغه ایجاد کرد  و در آن زمان مولوی 34 سال داشت. در زمان مولوی کلیسا نیز پیوسته بر دیدگاه کتاب مقدس مبنی بر سکون زمین و حرکت خورشید به آیات استناد می‌کرد و صاحب هر نظر مخالفی را همراه با آثارش ، زنده زنده در آتش می‌سوزاند. مکتوبات مراغه هیچ راهی مگر نفی کتاب مقدس در باب تکوین کواکب نداشته است. بدین ترتیب نام شمس بهانه ­ی هوشیارانه ­ای بود تا کتاب دیوان کبیر پیش از آن که در آتش تدهیب قرون وسطی بسوزد و خاکستر شود هرچند  دستکاری شده و سراسر مغلوط به دست ما برسد!

ببینید استفاده ­ی نابجا از یک کسره ­ی یلخی چه بلایی سر تاریخ می­آورد!

در انتهای غزل 11 از دیوان کبیر با چنین فاجعه ­ی یلخی روبر هستیم:

خاموش کن آخر دمی، دستور بودی گفتمی

سِّری که نفکنده­است کس در گوش ِ اخوان­ الصفا

در مثال فوق هم با استفاده از این سهل ­انگاری بر این معنا گردن نهاده ­ایم که

اخوان ­الصفای بدبخت از سِّری و دستوری که مولانا می­گوید آگاه نیست و قرار است این راز در گوش ِ اخوان­ الصفا افکنده ­شود. در حالیکه معنی بیت چیز دیگری است و آن با حذف ِ کسره یلخی از زیر ِ (گوش) میسر است:

خاموش کن آخر دمی، دستور بودی، گفتمی

سِّری که نفکنده­است کس در گوش ، اخوان­ الصفا

یعنی مولانا رمز و راز ِ اخوان ­الصفا را بازگویی می­کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

خوانش دو غزل  از دیوان کبیر

با

    صدای سیروس شاملو 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

مطالب قدیمی‌تر